|
من بي تو تمام ميشوم و با تو تمام |
بزرگسالی عجیب است!کلی حرف داری و تصمیم میگیری نگویی شان.
کاش یکی بود بهش میگفتم،بیداری؟بیا حرف بزنیم،دلم ترکید
لابد داری قدم میزنی،توی گرما،میدانم صبح هم توی موکب بی امکاناتی و بی برقی دراز کشیدی و خواب رفتی.
از آن خواب های آشفته کننده.
و بعد من پشت تلفن هربار چیزی ندارم بگویم جز اینکه بگویم مراقب باش،گرمازده نشی و ...حرفهای کلیشهایِ کسی که نرفته و روزهایش مثل هم است.کسی که نشسته با احساسات مسخرهش درگیر است و بای نوشتن هر پیام برای میم کلی فکر میکند.
کسی که غم دارد و اشک دارد و روضهاش را نگرفته...
باید بدهم اسمهایت را بنویسند و جای جای خانه بزنم، یادم باشد که من هیچم و تو همه چیز.یادم باشد که تو اثرگذاری.که من مالک نیستم.یادم باشد...که تو مهربانی،بخشایشگری،نزدیکی و خدای حسینی...
یادم باشد...
پ.ن؛ گاهی که قلبم مچاله میشود می گویم بیا بنشین فاطمه،غم بزرگ را تبدیل کن به کار بزرگ...اما کو مجال و حال نشستن؟
یادم باید باشد که کار دست تو است...
وقتی آمد،نه مثل همیشه که جلوی در توی راهرو مینشیند،یکی از روی صندلی برایش بلند شد،با مکث آمد،نشست،ماسک را پایین تر آورد و از دور با چند نفر سلام و علیک کرد.
دستهایش میلرزید،چای داغ را که همیشه سر میکشید،نمیتوانست توی دستش بگیر،الف برای توی نعلبکی میریخت و بین هق هق گریهاش که شروع شده بود قبل از این.که روضه خوان شروع کند،میداد دستش.
گریهاش را کرد و بلند شد رفت.
خدایا سختیهای این مسیر را برای ما آسان کن و ما را راضی به رضای خودت قرار بده.
امروز که رفتم برای دیدنش،آمدم پلاستیک سطل کنار تخت را عوض کنم و دسته دسته موهایش را دیدم که توی سطل هستند.:(
پ.ن:
امروز فهمیدم نه آدم ناله کردن شاید نباشم!
چقدر این روزهااااا فکر میکنم زندگی شبیه رقصیدن است...یک رقص طولانی با موزیک های مختلف...
پ.ن۲:
جهان با من برقص!
حرفهای زیادی توی ذهنم هست و نوشتنم هم میآید،اما چرا بنویسم؟رفتهام یک کنجی از دنیا و برای خودم دارم جهانم را میسازم و فکر میکنم تازگیها چقدر آدمها بی حریم شدهاند.و من چرا بیایم درهای حریمم را باز کنم؟ چرا وقتی ز گریه کرده توی کانال با ۶۰۰ مخطب مینویسد و وقتی م مریض است ۳۰۰۰ نفر می فهمند.
بعد آنوقت، من غمم از بیماری که دارد عزیزمان تحمل میکند را در آغوشم میگیرم و میگویم که با تمام وجود کنارش هستم.
بعد آن وقت،من خوشیام از کنجد کوچک توی دل الف غنج میرود و بهش میگویم که برای مراقبت روی منحساب کند.
بعد آن وقت برای میم پیام می گذارم که زندگی خیلی عجیب است.
بعد آن وقت من برنامه میریزم که خستگی ام را کمتر بگویم،همراه تر و مهربان تر بشوم و چه اشکالی دارد اگر همیشه خسته باشم؟
بالاخره سالهای زیادی خواهد آمد که زیر خاک استراحت میکنم.
بعد آن وقت من برنامه میریزم که برای دلم که دار میترکد فرصتی بگذارم و کمی گریه کنم و بعد با میم و ز قرار بگذارم و ببینمشان و به آنها هم هیچی نگویم و فقط از کنارشان بودن انرژی بگیرم.برای تمام وقتی که نیستند و باید بسنده کنیم به تماس های از راه دور...
بعد آن وقت من دو بال زندگیام را صبح به صبح در آغوش میگیرم و به ستون تکیه داده و خدا را شکر میکنم.
پ.ن: خدایا عزیزدل ما را نگه دار و مسیر را برایش آسان کن.
خدایا عزیز دیگر دل ما را نگه دار و برای او ام مسیر را آسان کن.
خدایا من را وسعت بده...