من بي تو تمام ميشوم و با تو تمام

امروز یادم می‌مونه.امروز...

جون اینجا خیلی چیزا رو ثبت کردم اینم می‌نویسم.الان توی جاده چالوسم،و عصر امروز،ساعت ۴ تا ۶ از مهم‌ترین ساعتای زندگیم بود.

می‌دونم کسی اینجا رو نمی‌خونه،اگر می‌خونه کسی،معذرت می‌خوام که سربسته نوشتم.

+تاریخ پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۴۰۲ساعت ۲:۴۳ ق.ظ نویسنده نیک اندیش |


توصیف این کتاب عجیبی که خواندم و یادداشتی پیرامونش باشد برای بعد.

امشب خواستم بنویسم فقط که این آه و هق‌هق بلند من را به زندگی برگرداند، اما نه آن زندگی که درش بودم...که خیالی یا سایه‌ای هم نبود از زندگی.

این آه عظیم، کاش با من بماند تا لحظه‌ای که گفته‌اند دیداری هست.

این شکوه و آه را بعد از این روزها از من نگیر...

پ.ن: بعد از بعضی کتاب‌ها دیگر نمی‌توانی حرف بزنی،بلند بلند بخندی،یک دل سیر غذای دلخواهت را بخوری و هیچ کدام از روی خودسرزنشگری نیست.نه.انگار بعضی کتاب‌ها راه درازی را به آدم نشان می‌دهند که می‌خواهی فقط بدوی تا به آن برسی.حتی به اول راه.تو دست من افتان و خیزان را گرفته‌ای که ببری.چه خوشبختم من...چه صبری داری تو...

+تاریخ سه شنبه ۲۹ فروردین ۱۴۰۲ساعت ۲:۴۶ ق.ظ نویسنده نیک اندیش |


از بهمن منتظر آمدن بهار بودم،با ذوق،کابینت‌ها را مرتب کردم،لیست کارهایم را نوشتم،تمیز‌کاری‌ها، خرید‌ها، خوراکی‌ها،ممهانی ها،هدیه‌هایی که خیلی زود برای بچه‌ها تدارک دیده بودم. شوق رسیدن بهار توی خانه موج می‌زد،اسفند هم.هر روز با پسرک گردش،پیاده روی ها دوباره شروع شد و ... حالا ۱۵ روز می‌گذره و توی این ۱۵ روز من فقط چند روز خوش‌حال بودم.بقیه‌ش پر بودم از اندوه.حسرت،پر از غم و خشم بودم.

کارهایی که دوست داشتم انجام ندادم، نه پیاده روی طولانی توی روزهای ابری،نه یک فنجان قهوه برای دوتامون،نه هیچ چیز دیگه.

خوب نیستم.سنگینم.انگار توی سرمای بی پایان دی‌ماه گیر کردم.

شاید به خاطر فشار بزرگ روحی بود که امسال روی دوشم بود.

که هنوزم کمی ازش مونده.

خسته‌م.واقعا دیگه نا ندارم جنازه‌ی این ذوق رو توی آشپزخونه جابه‌جا کنم و ظرف بشورم.رمق نداره روحم.

فقط دلم می‌خواد شب بشه،دعای افتتاح بخونم،و بگم انا ادعوک امنا...

لا خائفا و لا وجلا...

خیلی هم جسمم به هم ریخته و بی حاله.نه ذوقی برای روشن کردن شمع و عود،نه شوقی برای آشپزی طبق برنامه.

انگار فقط یک بدنم.همین.دلم می‌خواد رضا شب نره جلسه قران.دلم هم ننیاد منعش کنم از رفتن.دلم می‌خواد هانی ساعت ۱۰ بخوابه و من و رضا با هم کاپوچینو بخوریم و برنامه بریزیم و شروع کنیم کار رو.

دلم می‌خواد،نمی‌دونم چی دلم می‌خواد.فکر کنم همین فقط،لازم دارم این غم بزرگ رو تبدیل کنیم به کار بزرگ و این بغض رو شب باز کنم...

+تاریخ سه شنبه ۱۵ فروردین ۱۴۰۲ساعت ۴:۳۵ ب.ظ نویسنده نیک اندیش |


چرا خوندمش: اسمش برام خیلی جالب بود و چندجا قبلا دیده بودمش، شرح کتاب برام جذاب بود،کسی که تصمیم می‌گیره هرروز یک کتاب بخونه،نه هر کسی!مادر چهارتا بچه، و این‌که اتوبیوگرافی بود که ژانر ادبی محبوب منه.

این‌ها حس و نظر من قبل از خوندن کتاب بود.

نسخه‌ی الکترونیکی رو حدود ۳۰ تومن از طاقچه خریدم و نسخه‌ی چاپی ش ۱۲۵ بود.(حتما خواهم خریدش و می‌گذارم توی کتابخونه‌م،از اوناس که ممکنه باز بخونمش.)

نسخه الکترونیک حدود ۷۰۰ صفحه بود.

یک کتاب جدید بود برای من.بسیار روون و خوشخوان،انگار که نشستم روی صندلی و دارم حرف‌های نویسنده رو می‌شنوم.با این‌که ارجاع زیاد داشت،گم نمی‌کردی حرف رو.دور از فهم نبود.

بسیار بسیار جاهایی داشت که تجربه‌ش کرده بودی.از نظر حسی،با این.که کتاب از یک فرهنگ دیگه‌س‌.

جمله‌های زیادیش یادم مونده،از نظر ادبی کتاب نسبتا با قوتی بود.توصیف.های دقیق و به جا‌انگار حرف دلت رو گفته باشه نویسنده و بگی ااا راس میگه،منم همین‌طورم.

خیلی جاهاش انگیزشی حساب می‌شد و می‌تونه یک کتاب انگیزشی باشه.(مثل کتاب از دو که حرف می‌زنیم از چه حرف می‌زنیم؛ هاروکی موراکامی)

سیر کتاب روون بود،رفت و برگشت داشت و تقریبا توی هرفصل یک نگاه فلسفی چگونگی مواجهه با مرگ، جاری بود‌.نتیجه‌گیری شخصی نویسنده فرصت فکر رو از آدم نمی‌گرفت.نتیجه‌ی قطعی نبود.انگار که دوستی نشسته و از سیر یک ماجرا داره برات حرف می‌زنه،نظرش رو می‌گه و تو هم فرصت داری نظرت رو بگی.

در کل،دوست داشتنی بود،باز خواهم خواندش و خوشحالم از خوندنش و بعد از این‌که تموم شد مدام دارم راجع بهش با همسر حرف می‌زنم.

شاید یک یادداشت دیگه در موردش نوشتم.

پس‌نوشت: خوشحالم که توی ماه رمضون خوندمش و بعدش قرآن می‌خوندم یا دعاهای عزیزم رو در آغوش جان می‌گرفتم...

+تاریخ جمعه ۱۱ فروردین ۱۴۰۲ساعت ۳:۲۷ ق.ظ نویسنده نیک اندیش |


چرا خوندمش؟هم مدتی توی روزگار قبلی، پیج نویسنده‌ش زپرو دیده بودم و به نظرم آمده بود نوشته‌هاش عمق داره.

هم به نظرم زنانه بود رمان.

اینها حس و نظر قبلی من بود به کتاب و نویسنده قبل از خوندن.

و اما بعد! نسخه‌ی الکترونیک حدود ۲۵ تومن (دقیق یادم نیست) از طاقچه‌ خریدم،حدود ۱۴۴۰ صفحه!

و نسخه‌ی چاپی ۱۶۰ هزارتومن، (خوشحالم که نخریدمش)

از زبون یک مادر نوشته شده بود.یک زن بی نهایت فعال، که فعال بودنش اونقدر قابل باور نبود که بچه‌دار می‌شه و تغییری که با بچه‌دار شدن دچارش میشه و این چقدر طول می‌کشه تا به پذیرش برسه.

خیلی قسمت‌ها و حس‌هاش رو ممکن بود به خاطر ایرانی بودن کتاب بتونیم فهم کنیم و هم حس بشیم باهاش.یا شاید جاهاییش رو با تجربه‌ی زیسته بتونیم پیوند بدیم.

مثل سختی‌های بارداری،حس غربت،هم‌فهم نبودن با همسر در مسائل کودک و ...

این‌ها موضوعاتی بودن که کتاب بهش پرداخته بود.

انگار زن و مردی که فقط فعال اجتماعی و با عقاید مذهبی و سیاسی مشترک بودن رفته بودن زیر یک سقف‌.نه سقف تشکل دانشجویی بلکه سقف زندگی مشترک!

و این رو من توی دوستانم دیدم.

و این رو هم دیدم که حرف نزدن زوجین با هم که خیلی خوب توی کتاب به تصویر درش آورده بود چقدر دور می‌کنه طرفین رو از هم.

و شاید یک بخشیش به فرهنگ ما برمی‌گرده.که کلا فهم رو به عهده‌ی طرف مقابل توی ارتباط می‌گذاریم.

کتاب می‌تونم بگم موضوع خوبی داشت.

پرداختش به موضوع از نظر ادبیاتی بسیااااار ضعیف بود‌

توی کل کتاب یک جمله‌ش هم یاد من نمونده.یک عبارت ادبی قشنگ توش نبود.از خیلی جاهاش رد می‌شدم چون حوصله سربر و تکراری بود و اصلا مهم نبود از دستش بدی.

نسخه‌ی الکترونیک طاقچه،ویراستاری ضعیفی داشت،خیلی جاها معلوم نبود دیالوگ مال کدوم شخصیت کتابه.

خیلی شعاری و کلیشه‌ای نوشته شده بود.

خیلی جاها به اصطلاح گم شده بود توی داستان.یعنی به خاطر پرداخت یک‌سری جزئیات یک سوال‌هایی برای آدم ایجاد می‌شد در مورد اصل داستان که اون‌ها بی جواب می‌موند.

مثل رشته دانشگاهی طرفین،بیماری پدر امیریل،

و یک چیزی که در لایه گم بود توی داستان،این بود که زن داستان قبل از بارداری هنرمند بوده،

و هنر چیزی نیست که با بارداری حتی ناخواسته از بین بره توی آدم.ارتباط با کودک هنر رو زنده می‌کنه‌.

به نظرم شخصیت زن قبل از بارداری شخصیت آشفته‌ای بوده‌. از هر دری سخنی‌ بوده.

می‌خواسته تنوع تجربه رو نشون بده ولی طبیعتا تجربه‌های زیاد گذشته که پوچ نمی‌شن،بالاخره یک جایی به درد می‌خورن.

تناسب زمانی داستان هم یک جاهایی هماهنگ نبود انگار‌.آدم گم می کرد که الان چندسال گذشته‌.بچه چرا بعد این همه وقت یک سالشه؟:)

در مجموع خوندنش من رو خسته کرد‌ و حس خاصی نداشت.از اون کتاب‌هاییه که عنوانش گولت می‌زنه ولی عمقی نداره. تهش خیلی پیام گل‌درشتی بود که زنه ۴ تا بچه‌یا سه تا بچه داشت.

و خوندنش رو پیشنهاد نمی‌کنم.

حرف کتاب خیلی کمتر از این تعداد صفحات بود.

+تاریخ جمعه ۱۱ فروردین ۱۴۰۲ساعت ۲:۵۷ ق.ظ نویسنده نیک اندیش |