من بي تو تمام ميشوم و با تو تمام

دهانم بسته است.

امروز که گفتم این هفته در سکوت فرو رفته بودم بغضم ترکید.

بغضم ...

که نمی‌دانستم هست...

+تاریخ پنجشنبه ۲۹ دی ۱۴۰۱ساعت ۴:۸ ق.ظ نویسنده نیک اندیش |


امروز رفته بودیم روضه و روضه‌خوان از تو می‌خواند.شعری می‌خواند که غم‌های تو را به ردیف دراورده بود و یکی گریه می‌کرد،کسی به سینه می‌زد از این غم.

من چشم دوخته بودم به بالای کتابخانه‌ی خانه‌ی میزبان.به روزهای آغازینِ غمت فکر می‌کردم.به رفتنِ عباس و عثمتن و پسرِ دیگرت به سفر.

به پیکی که برایت خبر آورد.به دلِ عاشقت که می‌رفتی بقیع و روضه می‌خواندی.

به حرف‌هایت، به سوگواریت تا از دست رفتنِ چشم‌ها.

به مهرت به حضرتِ علی.

نمی‌دانم در آن روزگار کسی کنار تو می نشست؟کسی شانه‌های داغدارت را می‌فشرد؟چقدر غریب بودنت،ددک نشدنت در روزگاری که زندگی کرده ای داغت را برایم سنگین‌تر می‌کند.

من غمت را آشفته دوست دارم حسین!من غمِ تو را به شعر نمی‌خواخم بشنوم.من دوست دارم کلماتی روایت کنند و من فریاد بکشم.

تو را، غمت را،ظاهرت را،من دوست دارم از تو و خانواده‌ات حرف بزنم،

مثلا بنشینیم و بگوییم که چقدر رباب را دوست داشتی، چقدر دلت برای علی اکبر پر می زد با هر بار دیدنش،

چقدر با مهرورزی کنار مردم خشمگین و سنگدل زندگی کردی، اما...

داشتم از ام‌البنین می‌گفتم،حرف به تو رسید!که ام‌البنین هم همین طور روضه می‌خواند...

حسین،حسین حسین...

+تاریخ شنبه ۱۷ دی ۱۴۰۱ساعت ۲:۲۵ ق.ظ نویسنده نیک اندیش |


۱.می‌خواستم از تو بنویسم،به زبانی دیگر‌با لحنی دیگر.اما آخرش به این رسیدم: نشود فاشِ کسی آن‌چه میانِ من و توست...

فقط دوست دارم برای ف از فکرهایم راجع به این مسئله بگویم و شاید هم ز.

۲.فکر می‌کردم همه چیز با هم قاطی می‌شه‌.اما نشد.

۳.کنارش نشستم و ازم خواست شعر قبل از خواب را براش دوباره بخونم تا بیخوابی که به سرش زده دوباره چشمش گرم یشه و بخوابه.من کنارتم رفیق‌جان!

+تاریخ شنبه ۱۷ دی ۱۴۰۱ساعت ۲:۱۵ ق.ظ نویسنده نیک اندیش |


گاهی وقت‌ها شب، کنارِ هانی می‌نشینم و برایش اگر کتاب نخواهد، لالایی می‌خوانم.لالایی هایمان را با نت‌های خودم آواز کرده ام،جوری که صدایم بالا باشد.خواندن را دوست دارم.لالایی هایمان،چندتا رباعی های باباطاهرند،یک لالایی ترکمن و چند آوازی که محبوبِ من و پسرک است.

گاهی وقتی صدایم اوج می گیرد،برایش آرزو می‌کنم،مثلا تصورش می‌کنم در روزهایی از زندگی‌اش که خیلی بزرگ شده!انقدر بزرگ که یک تنهاییِ بزرگ هم با اوست.بعد برایش میخواهم از صاحب آسمان‌ها و زمین، که این گوهرِ نایابِ دوست‌داشتنی که من سخت و دیر پیدایش کرده‌ام را زودتر به اون نشان بدهد.

در صحنه‌ی بعد انگار تمامِ فرزندانم را می‌بینم تا آن گردهماییِ عظیم!

دلم می‌خواهد تک تکشان بوی بهشت را استشمام کنند، دلم می‌خواهد همه همه‌ی نسلم دین را انتخاب کنند.دین اسلام را و جان دادن برای اهل بیت و دین خدا را!

بعد گریه ام می‌گیرد.اشکم جاری می‌شود.انگار وسعت پیدا می‌کنم.نگرانشان می‌شوم.نکند راه را به اشتباه بروند.نکند زمانِ کوتاه عمر را از دست بدهند.

بعد یاد تو می افتم مامان و همان وقت که وسعت پیدا می‌کنم انگار مهرِ تو و گرمای چادرت را دور تنهاییِ سردِ خودم حس می‌کنم.با همین فاصله ی زمانی.با همین روضه‌ای که تا مدینه آمدم و مزاری نبود که ضجه بزنم تا خوابم ببرد.

مامان! مهرتان به من رسیده.گریه‌هایتان برای امت!برای من!

مامان!چقدر خوب که شما که ورای هستی ایستادی،به فکرِ منی!

خودت مراقبِ هانی و فرزندانم باش.

خوش قلب‌ترین مامانِ دنیا! من فقط تو رو دارم.

+تاریخ شنبه ۱۰ دی ۱۴۰۱ساعت ۲:۱۳ ق.ظ نویسنده نیک اندیش |


یک پنج‌شنبه‌ی خیلی خوب داشتیم دیروز،خیلی روشن.

دلیلش چهارشنبه بود.چهارشنبه که من داشتم از استرس سکته می‌کردم که نکنه توی کلاس استاد من رو صدا بزنه.و خدا رو شکر صدام نکرد.اما توی کلاس حال‌هام ریخت بیرون و وقتی کلاس تمام شد بمب بودم و با یک جرقه‌ی کوچک منفجر شدم.

گفتگو‌های ذهنی شروع شد، توی گروه نوشتم. پ جواب داد همدلی کرد.

توی ماشین نشستیم،بینهایت هوا سرد بود.با رضا حرف زدم.بهش گفتم که چه حس عمیق و سوزانی درن جریان داره.وقتی برگشتیم، وقتی هانی خوابید،دوباره باهاش حرف زدم.احتیاج داشتم چیزهایی رو بشنوم.ازش خواستم، برام گفت.شنیدم.حالم خوب شد.این گفتن و شنیدن و گفتن، یک قدم مو رو برد جلوتر. انگار یک ریشه‌ی کوچک دوید و درختِ جوانِ ارتباط زیبای ما،ریشه‌ی جدیدی گستراند.

پنج شنبه صبح،هر دومون خوشحال بودیم.

بازم حرف زدیم.

حرف زدیم.

حرف زدیم.

صادقانه، شفاف و با قلبمون.

و من برای داشتنِ این ارتباط بی‌نهایت خوشحالم،از این تجربه.از این قدم‌های کوچک به سمت قله.

خدای مهربون،ممنونم.

+تاریخ شنبه ۱۰ دی ۱۴۰۱ساعت ۲:۰ ق.ظ نویسنده نیک اندیش |


یک پنج‌شنبه‌ی خیلی خوب داشتیم دیروز،خیلی روشن.

دلیلش چهارشنبه بود.چهارشنبه که من داشتم از استرس سکته می‌کردم که نکنه توی کلاس استاد من رو صدا بزنه.و خدا رو شکر صدام نکرد.اما توی کلاس حال‌هام ریخت بیرون و وقتی کلاس تمام شد بمب بودم و با یک جرقه‌ی کوچک منفجر شدم.

گفتگو‌های ذهنی شروع شد، توی گروه نوشتم. پ جواب داد همدلی کرد.

توی ماشین نشستیم،بینهایت هوا سرد بود.با رضا حرف زدم.بهش گفتم که چه حس عمیق و سوزانی درن جریان داره.وقتی برگشتیم، وقتی هانی خوابید،دوباره باهاش حرف زدم.احتیاج داشتم چیزهایی رو بشنوم.ازش خواستم، برام گفت.شنیدم.حالم خوب شد.این گفتن و شنیدن و گفتن، یک قدم مو رو برد جلوتر. انگار یک ریشه‌ی کوچک دوید و درختِ جوانِ ارتباط زیبای ما،ریشه‌ی جدیدی گستراند.

پنج شنبه صبح،هر دومون خوشحال بودیم.

بازم حرف زدیم.

حرف زدیم.

حرف زدیم.

صادقانه، شفاف و با قلبمون.

و من برای داشتنِ این ارتباط بی‌نهایت خوشحالم،از این تجربه.از این قدم‌های کوچک به سمت قله.

خدای مهربون،ممنونم.

+تاریخ شنبه ۱۰ دی ۱۴۰۱ساعت ۱۲:۴۹ ق.ظ نویسنده نیک اندیش |


بیدارم.بعد از یک روزی که دوست داشتم خیلی پرکارتر از اینی که گذشت باشه،اما خیلیییییی کمتر از تصورم کار کردم،چون صبح رو خوااااابیدم.دوست داشتم به اون فاطمه‌ای که بابت خواب صبحم شماتتم می‌کرد بگم ببین چقدر کار کردم و راضیش کنم و بخشی از واقعیت هم اینه که میزان کللری دریافتیم این‌ روزا خیلی کمه و امروز از صبح تا وقتی اون یک لیوان اب و نمک زو خوردن و یک کاز خیلی نقطه‌‌ای از شکلات زدم،فقط با همون یک لیوان امریکانوی بی کالری خودمو سرپا نگه داشتم.بعد که کمی خوراکی کالری دار خوردم عذاب وجدان پیدا کردم و انرژی هم دریافت کردم.

حالا این کالریِ کم، باعث می‌شه زودتر خسته بشم.

دلم می‌خواد تا صبح بیدار بمونم و فردا به این فکر نکنم که ظهر بریم گردش و بمونم خونه و خونه رو مرتب کنم و برای هفته و مهمونی شب آماده بشم و یکمم خلوت کنم با خودم.چیزی که مدت‌های زیادیه دوست ندارم تویوخونه اتفاق بیفته.و دوست دارم فردا بریم یک دسته گل بخریم،فارغ از این‌که هانی چه طور ازش استفاده می‌کنه،بزاریم توی خونه و بعد بره بازی کنه یا با باباش مشغول باشه و منم برم ظرف بشورم،به گلدون‌هان آب بدم،گردگیری کنم و لباسای مهمونی شبم رو اماده کنم.

می‌دونی،واقعیت اینه که دلم می‌خواد صبح زود بیدار بشم و برم دو لیوان امریکانو بخرم و بیارم با هم قهوه بخوریم.

امروز که راضیم کرد با هم امریکانو بخوریم و رفت گرفت،بهش گفتم برای خوردنش باید بریم بشینیم کافه، امریکانو برای حرفای طولاني خوبه:)

و الان یک حس عجیبی دارم.راستش انگار یک بخش از خشمی که این‌روزها شعله ور شده بود،فروکش کرده.یعنی خاموش شده؟نمی‌دونم.

هرچی هست،امشب حسش نمی کنم.در واقع حس جدیدی رو دارم تجربه می‌کنم،که تا حالا جایی براش نداشتم.و فکر می‌کنم خاموش شدن شعله‌ای جا برای روییدن و زنده شدنش باز کرده.

امشب دوقسمت دیس ایز آس دیدم.

فهمیدم که چقددددر موسیقیش رو دوست دارم‌.و دیالوگ هاش رو گاها.

و این توصیف‌های دقیق از حس و حال رو.

و این بهم کمک می‌کنه.که حرف بزنم.که حسم رو وقتی می‌خوام بگم حس مرده از زیر آوار بیرون کشیدن نداشته باشم.

دارم به یک بعد دیگه‌ای رو به رو می‌شم.

و فکر می‌کنم تو برام ایستادی.خود خودت.

+تاریخ جمعه ۲ دی ۱۴۰۱ساعت ۲:۱۱ ق.ظ نویسنده نیک اندیش |