|
من بي تو تمام ميشوم و با تو تمام |
حرفهای زیادی توی ذهنم هست و نوشتنم هم میآید،اما چرا بنویسم؟رفتهام یک کنجی از دنیا و برای خودم دارم جهانم را میسازم و فکر میکنم تازگیها چقدر آدمها بی حریم شدهاند.و من چرا بیایم درهای حریمم را باز کنم؟ چرا وقتی ز گریه کرده توی کانال با ۶۰۰ مخطب مینویسد و وقتی م مریض است ۳۰۰۰ نفر می فهمند.
بعد آنوقت، من غمم از بیماری که دارد عزیزمان تحمل میکند را در آغوشم میگیرم و میگویم که با تمام وجود کنارش هستم.
بعد آن وقت،من خوشیام از کنجد کوچک توی دل الف غنج میرود و بهش میگویم که برای مراقبت روی منحساب کند.
بعد آن وقت برای میم پیام می گذارم که زندگی خیلی عجیب است.
بعد آن وقت من برنامه میریزم که خستگی ام را کمتر بگویم،همراه تر و مهربان تر بشوم و چه اشکالی دارد اگر همیشه خسته باشم؟
بالاخره سالهای زیادی خواهد آمد که زیر خاک استراحت میکنم.
بعد آن وقت من برنامه میریزم که برای دلم که دار میترکد فرصتی بگذارم و کمی گریه کنم و بعد با میم و ز قرار بگذارم و ببینمشان و به آنها هم هیچی نگویم و فقط از کنارشان بودن انرژی بگیرم.برای تمام وقتی که نیستند و باید بسنده کنیم به تماس های از راه دور...
بعد آن وقت من دو بال زندگیام را صبح به صبح در آغوش میگیرم و به ستون تکیه داده و خدا را شکر میکنم.
پ.ن: خدایا عزیزدل ما را نگه دار و مسیر را برایش آسان کن.
خدایا عزیز دیگر دل ما را نگه دار و برای او ام مسیر را آسان کن.
خدایا من را وسعت بده...