|
من بي تو تمام ميشوم و با تو تمام |
مثل کوهی روی زندگیام آوار شده بود.مثل بمب های ۸۰ تنی که روی سر سید ریختند.چند روزیست از زیر آوار،شادی و رمق را کشیدهام بیرون.
نه که خیال کنی ضعیف شده بودمها! نه! من با همهی آوارها خانههایی ساختم!
اما قبول کن سخت بود.
قبول کن هربار نفس میکشم سمِ عمیقی سینهام را میسوزاند.سرم از استشمام بوی عجیبی که شبیه حرم و عاشوراست درد میگیرد و سنگین میشود.
زمانی برای نشستن ندارم.باید باید باید این را تبدیلش کنم به اکسیژن،به هوای تازهای برای نفس کشیدن.
حالا تا نیمه شب مثل دیوانه ها بیدار می مانم و فکر میکنم.ناهار میپزم و مدام دارم همهچیز را کنار هم میگذارم تا نقشهی جدیدی از کار خوب دربیاید.
حیف و صد حیف و صد افسوس که دنیا دیگر تو ندارد.
پ.ن: لا یوم کیومک یا اباعبدالله.
داغهای ماسیده روی قلبم را از من نگیر!
سوگهای نگریسته و این قلب پاره پاره را گره بزن به حسینِ فاطمه!
حسینِ فاطمه!چه گذشت در کربلا؟من دیوانه را ببخش که سالهای سال نمیدانم برای چه گریستم در روضهها!
کاش تا زندهام بتوانم نفسی دیگر در حرمت جان بگیرم.
چقدر به شنیدنِ از تو محتاجم.
به غرغرهای روزمرهم نگاه نکن، خودت میونی که توی بزنگاهها جز تو کسی رو ندارم مهربون.
و این دردهای دوست داشتنی مثل نورند برای من.
این نفسهایم را که به سختی بالا میآیند را دوست دارم.
مرهم...
اگر نبودن ایندردهاست نمیخواهمش.اینها نشان حیات منند...
عمری دگر بباید بعد از فراق ما را
کاین عمر صرف کردیم اندر امیدواری
و این دردهای دوست داشتنی مثل نورند برای من.
این نفسهایم را که به سختی بالا میآیند را دوست دارم.
مرهم...
اگر نبودن ایندردهاست نمیخواهمش.اینها نشان حیات منند...
عمری دگر بباید بعد از فراق ما را
کاین عمر صرف کردیم اندر امیدواری
همین که خسته میشم یادت میافتم و باز انرژی میگیرم برای ادامه دادن...
یادت مثل اینمیمونه که کلی چیز به هم ریخته باشهوو یک عزیز بیاد کنارت و بمونه تا هرچیزی بره سر جای خودش.
یادت رو دوست دارم.
چقدر رهایی بخشه