|
من بي تو تمام ميشوم و با تو تمام |
چقدر کنار خانم نوری احساس سبک بودن دارم،احساس میکنم همه چیز شدنیه،میتونم رژیم بگیرم، میتونم دنیا رو بگردم و چقدر خوشحالم که موندم تا اینجای کار رو.
امروز راجع به اسمارت کردن اهداف صحبت کردیم و من خیلی دوست داشتم بنویسم.مثلا برای مستقل شدنم،میتونم خرید کردن تنها،تنهایی شهر رو گشتن،رانندگی یاد گرفتن رو بزارم،برای لاغر شدن میخوام ی قدم شمار بخرم و برای هر چندمین بار شروعش کنم و ناامید نباشم.
برای کار کردن میخوام بهش فکر کنم سال جدید یک شاگرد خصوصی بگیرم مثلا،میخوام برای مهد دوره ی کوچینگ رو پیگیر بشم و ثبت نام کنم و تمرکز بیشتری روی اهدافمون داشته باشم.
از همه مهمتر راجع به ارتباطم با هانی میخوام حواس بدم.
مثلا مشاهداتم رو بنویسم و بهش نگاه کنم، ی جاهایی حس میکنم خودم نیستم تو ارتباطمون.
نمیدونم الان اضطراب اومد برام چون کلی کار نوشتم و نمیتونم با همهشون برسم توی هشت ماه.ارتباط با خودم رو باید بنویسم راجع بهش.چقدر خوابم گرفت.ی قسمت فیلم و بریم برای لالا...
چه طور بنویسمش؟ولش کن سخته برام!
القصه امشب اور دوز کردن با سریال دیدن و با زهرا به صورت قاچاقچی طوری ژامبون تنوری سفارش دادیم و بعد از خوابیدن بچهها خوردیم و فیلم نگاه کردیم و خندیدیم و یک عالمه حرف زدیم و حالا هم من ی قسمت دیس ایز آس نگاه کردم و انگار برگشتم به آغوش خانواده با این فیلم قدیمی دیدن...چقدر جمله ی ربکا به یادم موند، زنی که هرچقدر دوست داشت وقت داشت به یک تابلو زل بزنه...تکه گم شده.ی پازل زندگی یک مامان به نظرم وقته...
امشب دومین شب سفرت بود،هانی با گریه از خواب بیدار شد و سراغ تو را می گرفت.سر شب عجیب دلم گرفته بود از فشار حسهای متفاوت و حالا به بهانهی گریههایش و بابا کو هایش، یاد عزیز تو در خاطرم آمد و دلم هزار تکه شد،یاد عزیز تو به سبحانالله گفتنم آورد و حالا انگار نسیمِ تو به جانم وزیدن گرفته.حرفهایی بین ما هست که گفتنی نیست...
نشود فاش کسی آنچه میانِ من و توست...
پ.ن:خواستم بگویم فدای سرتان که سخت میگذرد و دلتنگ است پسرک.
خجالت کشیدم.
انقدر از دیدن ساعت خوشحال شدم،
کوکوها رو گذاشتم رو گاز و الان مشغول ی کار نشستنیام، لباس باید اتو کنم، هانی شلوارش پاره شده و نمیدونم به جاش چه کنم، احتمالا بریم از سر کوچه بخریم و یکم از اینکه رژیمم رو رعایت نکردم حس سنگینی دارم و بی ارادگی.
کارتهای احساسات تقریبا آمادهس، برنامه اینه:
هرکسی ی تعدادی کارت بر میداره و میخونه و سعی می کنیم مشابهش رو پیدا کنیم و موقعیت هایی از زندگی خودمون براش پیدا کنیم.
اول جلسه حسمون رو میگیم،و آخر جلسه.
هنوز دوست دارم بنویسم و بنویسم.
بنویسم که یک هفته از دیدار پرچالشمون گذشت و ما شدیم همون آدمهایی که بودیم.
بنویسم که جدیدا انگار یک سیستم تفکر و عقیده پیدا کردم که همه چیز رو توی اون معنا میکنم برای خودم و این خیلی بهم حس خوبی میده.
بنویسم که امشب که از روضه برگشتیم دوست نداشتم چمشامو باز بزارم و چیزی رو ببینم توی خیابون ها.
بنویسم که فکر ها و سیستم فکری و عقیدهم چیه و به چه درکهایی رسیدم از هرچیزی که باهاش مواجه میشم.
بنویسم که این روزها سخت و سخت فقط سعی میکنم با قلبم زندگی کنم و ببینم.از جملههای طولانی نترسم.جرئت داشته باشم و با صدای رسا و محکم حرف بزنم...
بنویسم که چقدر به نورت محتاجم، بنویسم که ممنون که چندساعتی توی حال و هوای رفتن بودم...بنویسم که بهشتِ زیبای تو منو کمحرف کرده...و من این رو عاشقم...
به جای نگاه کردن به استوری های این و آن تا کار نشستنی ام انجام بشود،میخواهم بنویسم وقتی که پایم را گذاشتم توی آن مرکز چه احساسی داشتم و هر آدمی را که میدیدم چه فکرها و قضاوتهایی از سرم میگذشت.
من رفتم و مربی نفر بعد را که دید با صدایی که من می شنیدم گفت شما از روی پریدن از این پاها قصر در رفتین.برداشتم به عنوان مربی سابق از این جمله فقط ایجاد یک جو صمیمانه بود.
از پله ها رفتیم پایین و نزدیک به عاطفه توی حلقه نشستیم و خودمان را معرفی کردیم.بعد وارد بازیشان شدیم.اول از همه راجع به مامان کنارم قضاوت کردم،که اسم دخترش امالبنین بود.پیش خودم گفتم اخه این چه اسمیه روی بچه گذاشتین؟از این ادما که فقط توی قم پیدا میشه.
مامان ها منقبض بودند به نظرم جز مامانِ جانان که حجابش فرق داشت و راحت و با لبخند پت و پهنی لم داده بود.
مامانی که اسمش را نگفته بود و مقنعهی چانه دار زده بود و ناد خدیجه بود بار دیگر گاردم نسبت به مذهبی ها را روشن کرده بود.
فکر کرده بودم توی بازی نادر و کودک بدون حجاب و راحتیم،ولی مربیان همه با حجاب بودند و مادران هم و در مرکز رو به خیابان باز بود و نمیشد بی حجاب بود.
بازی معرفی به بعدش ربطی نداشت،ما نیازی نداشتیم همدیگر را بشناسیم،مدت هاست فکر میکنم قواعد بازی چه بیخودند انگار! از این جهت که انگار یک جاهایی از دل ما بر می آیند، و رهایی و ازادی ندارند.
بازی بعد را به نظرم توی زیر زمین نباید انجام میدادند صدای بمب میآمد.ما که زدیم بیرون و برگشتنی چندتا گریان هم دیدیم.
مادر ح حرص میخورد و از چهره اش می شد فهمید. فکر میکنم ترسیده بود که نکند ح مثلا بروی توی مود لج بازی.
وقت پذیرایی، مامانها داشتند ارد می دادند.ی نفر کنار من سعی میکرد با جملات مثبت کنترل کند دخترش را.یک نفر...
ما زدیم بیرون، چند دقیقه بعد زدیم بیرون و فقط برای عرض تبریک رفته بودیم البته بی شیرینی و گل...
حسکدی ام شده بود قبلا که همچین جایی راه انداختند از اینکه انقدر پول دارتد حسودی ام شده بود.که چرا من ندارم؟بعد تر دیدم رویایمان هم با هم فرق دارد، اصلا باشد، بودن ها خوبند.انتخاب می دهند.
دلم آرام تر بود و هنوز دارم اما قضاوت هایی میکنم که قضاوتند...
نسیمی وزیدن گرفته بود،چند ساعتی توی حال و هوای رفتن بودم و حالا ترس و ناراحتی و فکر تنهایی دقم میدهد.
نه اینکه خیال کرده باشم همه دین همین است نه،راستش دیدنِ شرایطی که این همه زائر روانهی بهشتند و من امکانِ رفتن ندارم، دلم را هوایی میکند. دلتنگم فقط، سرم پایین است،نه گلهای دارم و نه حرفی.خودم وضعم را میدانم.همین که نسیمی از رفتن به دلم وزید بارم را بستهام، من را چه به این حرفها...
نمیخواهم به پس فردا فکر کنم که مسافرم رفته است.نمیخواهم به شب هایی فکر کنم که بیدار میمانم تا صبح و فردایش بر نگشته است.
هفت تا باید بخوابم و بیدار بشوم بعد بر میگردد مسافرم، از فکر ندیدنش بغض میکنم همین الان و چشم هایم اشک دارد.
اول از همه باید خودم را بغل کنم و بعد هم برای دلتنگیام فکری کنم.من دیوانه می شوم از ندیدنش...
آخ که چقدر دوستش دارم... چقدر بی تابم از فکر ندیدنش این همه...خدایا به تو می سپارمش... اسباب سفر را با نیت خالصانهاش برایش فراهم کن...خدایا ممنون که این عشق را توی قلبم گذاشتی...
نسیمی وزیدن گرفت و هوش از سر ببرد...
دست هایم پر است از انرژی،فکر میکردم خشم است.یک ساعتی هست رفته بود توی جیغ و گریه.از ساعت ۸ خوابش میآمد،الان کسی صدا میزند این نوشتن را چه فایده است؟احساس میکنم فکر میکنم او خواب است و من انگار از زمین خاکی کشتی شانه به خاک خورده و ضربه فنی بیرون آمده ام.
فکر میکردم رضا چه توی دلش میگذرد؟احساسم به اطمينان خاطر بود و عزت نفس و ثبات خودم.
همراه می شدم؟بله نهایتا شدم.راستش نمیدانستم همراهی برای هرکاری بخواهد به آرامش نزدیکش میکند یا نه.اخر افتاده بود روی دوری که فکر میکنم خودش هم کلافه بود از حالش.حالا چه پیامی بهش دادم؟نمیدانم.خدای بزرگ تو جبرانم کن.سعی کردم آرام باشم،کلمهها را آرام از توی جعبه در می آوردم و بهش میگفتم.یکی درمیان هم میگفتم که خوابم میآید.داشتم چه میکردم؟شاید حس خودم را هم ریختم روی حسش.نمی دانم.
دفعه ی بعدی اگر باشد برای این ماجرا،می نشینم کنارش،و نفس عمیق میکشم و با آرامش باهاش حرف میزنم.مثل اینبار اما مطمئن تر..
دمت گرم فاطمه.که این لحظه های سخت را مدیریت میکنی.انشالله که هانی عشق نهفته در مس کارهایت را دریافت میکند به فضل خدا.
لا موثر فی الوجود الا الله...
دل و دماغ ندارم اینستا را باز کنم، دل و دماغ ندارم پیج محیا را بخوانم، امشب که توی کافه نشسته بودیم دلم میخواست ساعتها طول بکشد نشستنمان.دلم تنهایی میخواهد.هرلحظه انگار میخواهم بالا پایین کنم خواستن هایم را،دوست داشتن هایم را.هر لحظه انگار در جدالی قرار میگیرم و باید نبردی را اداره کنم،هر لحظه بین خواستن ها و دوس داشتن ها و توانستن ها و ابدیت دارم جدال میکنم.
انتخاب ها، انتخاب ها...
هرچه باشد،میدانم خلوت شدن،از دیدن ها و از شنیدن ها،میدانم نوشتن ها و سر به گریبان فروکردن ها،مهربانی کردن ها بیشتر راه نشانم میدهد...
پ.ن: دلم را خیلی هوایی کردهایها با رفتنت! ای کسی که هرگز ندیده بودمت!عجیب نیست؟
امروز در مراسمِ سوگ کسی نفس کشیدم و گریه کردم که نام خودش و اهل و خانوادهاش، یاد اهلبیت و هرچیزِ خدایی را در من زنده میکند.
زنی که با عشق و رابطهای که با امامش ساخته بود یک شهر را عطرآگین کرده بود.
نه پولِ زیادی داشت، نه رفاه خاصی،نه امکان عجیبو غریبی از دنیا.
بلکه شاید رنجهای دنیا بسیار بیشتر از خوشیهایش بودند برای او.
اما اما اما، دنیا همین است برای همهمان،حالا یکی باور دارد این را و خودش را می سپرد به صاحبش،
اما یکی میخواهد دوتا را داشته باشد و در نهایت این دو با هم جمع شدنی نیستند...
کاش بتوانم آنطور زندگی کنم،حتی نفسی!نه!من دوست دارم یک عمر در عشق تو غوطهور باشم...یک عمر...یک ابدیت...
خدارحمتتون کنه خانم اشرفیجان! که مراسم سوگواریتون هم جایی بود برای رزق و مهر بردن...
پ.ن:این سرود پایانی یاد ماه بود،دنیا برای اهلش، ما و غم و تو مولا...
چقدر حالم خوبه،چقدر سبکم،از خواب که بیدار شدم دلم گرفته بود، از اینکه بیدار شده بودم و هانی رو از خواب بیدار نکرده بودم و خودمم دوباره خوابیدم و بلند نشدم پتوی بزرگتری برای هانی بیارم و نرفتم روضه و روی همه اینها عصر جمعه هم بود و صبح هم یک عالمه حرفهایی شنیده بودم که دوست نداشتم بشنومشون و ...
فکر میکردم چرا دلم گرفته،چرا،ربطش میدادم به این و آن...
یک لحظه،درست یک لحظه،انگار دوتا شدم، شدم دوتا فاطمه،یکی که دلش گرفته بود و یکی که رفیقش بود و داشت می شنید و میدید.
به فاطمهی دلگیر گفتم،نمیخواد بگردی دنبال دلیلش حالا، میفهمم دلت گرفته،حالا بریم هیأت بهتر میشی احتمالا،بیا رفیق جان،بیا درو باز کن بزار هوای خنک کولر بیاد توی اتاق،میدونم ادم گاهی دلش میگیره دیگه...
با فاطمهی دلگیر همراه شدم،نمازش رو خوند،پسرکش رو پوشوند و با هم رفتیم هیأت و چقدر با صفا بود هیأتشون.چقدر دلی بود و به دلم نشست.
توی هیأت داشتم فکر میکردم خیلی وقته غوطه ورم توی این حرف ها،توی همدلی با خود، صلح با خود، خیلی شنیدم و حالا امروز شاید تجربهش کردم و انقدر تجربهی متفاوتی بود و عمیق که نمیتونم وصفش کنم برای کسی.امیدوارم که ادامه دار باشه در پناه تو...