من بي تو تمام ميشوم و با تو تمام

سر سفره‌ی شام بودیم خونه اقاجون که زنگ زدم قرار بذاریم برای برنامه‌ی صبح که بریم بوستان ...

تازه تازه، از کربلا برگشته بود.گفتم زیارت قبول.حرف بیشتری نمی‌تونستم بگم.نمی تونستم بشنوم که داشت می گفت خیلی یادتون بودم.

یکپارچه شدم اشک ‌و حسرت...

اشکام رو توی چشمام نگه داشتم،با صدای آروم گفتم ممنون. ایشالا.

حالا هم،خواستم بنویسم،اما دست هام پر از اشک‌شد،چشم‌هام،قلبم، و دلتنگی و دوری و...

می‌نویسم اینا رو که یادم بمونه.

+تاریخ پنجشنبه ۲۰ آذر ۱۴۰۴ساعت ۲:۲۶ ق.ظ نویسنده نیک اندیش |