|
من بي تو تمام ميشوم و با تو تمام |
بوی میس دیور و چند رایحهی شیرین دیگر مثل صداهای همهمهی منشی و مراجعین در هم پیچیده.
پرسنل کراواتی،پزشک های مومش کردهی زیبارو،مراجعینی که که شالهایشان توی کمدهای خانه شان است.آراسته و زیبا.
من با چادر و بی آرایش،با چشمهای پفکرده و قرمز از هوا نشسته ام و دارم با دخترهای اینجا توی ذهنم دیالوگ میکنم.
انتخاب آنها بهانهای است که به انتخاب خودم عمیق فکر کنم.من چرا چادر می پوشم؟اگر یکی از آنها از من بپرسد چه میگویم؟چرا این سختی را به خودم هموار میکنم؟چرا و چراهای دیگر یکی بعد از دیگری می آیند و عاشقِ نهفته در دلم بی قضاوت، آرام پاسخ میدهد.
آرامِ آرام...
از خودم میپرسم همراهی یعنی چی؟چند دقیقه بعد روی کاغذ مینویسم همراهی یعنی چی؟ بعد از ،یا همراه خستگی چه حسی رو تجربه میکنم که فرمونو میگیره دستش؟ لذت بردن برام چه معنی میده؟
این روزها مال خودم است.
خود خودم.که وقت میاییم حرم،بنشینم،استین چادرم را بکشم روی چشمهایم و های های گریه کنم.
عزیز عزیز عزیز دلم، کاش یکبار دیگر دوان دوان خودم را برسانم به فرشهای سبزت،کاش یکبار دیگر مرا بخوانی.
عزیز عزیز عزیز دلم،جانم این روزها از صبح تا شب هزاربار میخواهد از تنم پرواز کند و خودش را برساند به آستانِ تو...