|
من بي تو تمام ميشوم و با تو تمام |
با ذوق و عجله خودم رو رسوندم به جلسه،گفتگو هایی شد و آخر سر غزلی هم خواند و پایان.چقدر پاسخ بود برای سرگشتگی این روزهای من.
اما اما اما...
من دوست داشتم انقدر غزل بخوانم و اشک بریزم...
من دوست داشتم انقدر موسیقی بشنوم و اشک بریزم...
خواهش کردم از دوستان،نشستند،باز هم خواندیم و خواندند...من نتوانستم بخوانم.بغض توی گلویم و حضور در جمع شعرا،دو مانع خواندنم شدند.
میشنیدم و آرام اشکهایم را پاک میکردم...جمع کوچکی بود و شاید توجیهی نداشت گریهی این چنینی...
میان اشکهای آرام،وقتی راز می گفتم توی دلم با تو،انگار نوری تابید،نوری که نشانم داد بعد از این هقهق بی پایان باید چه کنم.
آغوش گرمش را گشود و راه دیگری نشانم داد...
تو پرواز کردی و قلب من هنوز زیر اوارهای بمبهای ۸۰ تنی تکه تکه و مچاله است.
اغراق نیست، اشکم در این سوگ بی امان و همیشگیست.شجریام میخواند و من به یاد تو وصل می شوم،چارتا می خواند و من،هر شعری،هر نوایی،هر دعایی، هر شهیدی... یاد تو جاریست شهید عزیز...
این غم جبران ناپذیر،این سوگ عجیب...ای کاش با من بماند.از نشانههای زنده بودنم.
روزی هست،که تو باز هستی،ای کاش کنار آن مرد بزرگ،در روزگار شیرین آن زندگی،من هم سهمی داشته باشم...
لا خیر فیالحیاة...من دون هواک...
چه فایده دارد نوشتن؟
آه از نهادم بلند می شود،من نشسته ام و دارم تصاویر سنگ مزار تو را نگاه می کنم.
من نشسته ام و به همسر می گویم باید برویم بیروت،سر مزار شهید...
خاک بر سر من که نشسته ام و دنیای بعد از تو را زندگی می کنم.
خشم از آن لعنتی های پست، تمام وجودم را پر می کند.
ای کاش روزگار زندگی شیرین بعد از نابودیشان، آن زندگی دوباره نصیب من هم باشد.
با دعای شما سید!حتما ممکن است.
بقیهی حرف ها نگفتنیست...ننوشتی ست.
حرف من است و خدای خودم و قلب پاره پاره ام...