من بي تو تمام ميشوم و با تو تمام

یکی از دوستان همسرم این‌جا رو خونده بود و رفته بود بهش گفته بود خانمت افسردگی داره:)

قضیه مال خیلی وقت پیشه،ولی بعد از اون من یکم محتاط شدم نسبت به نوشتن.اگرچه دوست دارم آزادانه بنویسم ولی انگار وقتی فقط یک برش از یک موضوع رو بیان می‌کنی،این حواشی هم ممکنه پیش بیاد.

تازگی‌های کشف‌های جدیدی دارم.از ترس‌هام چیزهایی فهمیدم.از میانه‌ها،تازگی ها فهم‌های جدیدی پیدا کردم.نسبت‌های جدیدی لا جهان و مافیها درون خودم پیدا کردم.

اشتراک همه‌شون اینه که نیازی به توضیح و اثبات خودم ندارم.

نیازی به برون ریختن هر‌آنچه درونم هست نمی‌بینم،مسائل میان،جایی برای خودشون پیدا می‌کنن، احساساتم رو درگیر می‌کنن،بعد یک نفر میاد دگسرو سروسامونشون می‌ده و میرن‌.

اگه بخوان طولانی‌تر بمونن جایی دارن برای خودشون.

انگار بچه‌های یک خونه‌ای بزرگ شده باشن و گوشه‌ی حیاط رو بنایی کرده باشن برای مستقل بودنشون،برای حریم داشتنشون.

این قسمت از زندگی رو دوست دارم.

و با ده سال پیش عوضش نمی‌کنم.

خیلی زحمت کشیدم براش...

+تاریخ جمعه ۱۴ شهریور ۱۴۰۴ساعت ۱:۳۱ ب.ظ نویسنده نیک اندیش |