|
من بي تو تمام ميشوم و با تو تمام |
ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست
منزل آن مه عاشقکش عیار کجاست...
خیال کن امشب مدینه بودیم،کنار بقیع غریب و حرم مهربانترین مرد دنیا،امینالله میخواندیم و روزی میبردیم از سفرهی مهربانت، یا رسولالله و یا حسنبنعلی...
صبح که بیدار شد مثل هر روز با ناراحتی سراغ بابایی رو گرفت و راستش این موضوع تکراری صبح هر روز مقادیری انرژی منو میاره پایین.به قول خود هانی مثلا فکر کن هر روز یکی با غرغر بیاد و سراغ باباشو بگیره،درحالیکه باباش صبح قبل از رفتن بیدارش کرده،باهاش خداحافظی کرده و بوس دادن و گرفتن.
انگار توقعم اینه که صبحا بلند شه،بره دستشویی،کاراشو بکنه،بیاد صبحانه بخوره و بعدم بره سراغ بازی!که میدونم ریشهی این توقع کجاست و از کجا آب میخوره.
امروز براش نقشهی گنج کشیدم.وقتی که روی پام توی پتو پیچیده بود خودش رو تا از خوابالودگی صبحش کم بشه و بهم گفت از روی موبایلت شکلک میخوام و نمیخواستم بهش موبایل رو بدم.(کلا همچین رویهای نداریم که موبایل میخوام و موبایل بده)
یادم اومد که اون شبببب پیشتر وقتی با هم رفته بودیم لوازمتحریری یک ورق برچسب خریدیم و من برش داشتم.
پس شروع کردم براش یک نقشه ی گنج کشیدم که شامل مراحل دست و رو شستن و صبحانهخوردن میشد.بعدم رفت برچسب رو آورد.نصفش هم مونده که میتونیم یک روز دیگه براش فعالیت بزاریم.
پ.ن:۱. لواشک سیب شیریییینمون هم آمادهس تقریبا.
۲.چقدر خوبه داره پاییز میاد و صبحا یکم حسش میکنم:)
دیشب بعد از گپ و گفت گروهی، دلم باز شد،از دغدغهی خودم رها شدم و انگار فکرهای تلخ مریم که توی چشماش ریخته بود به دلم نشست.
امروز از پیگیری م حس معذب بودن گرفتم.
دیروز از گفتگوی با کوچ حس خوبی گرفتم.
امروز از همراهی بیشترم با هانی حس خوبی گرفتم.حس سبکی.
امشب از قران خواندن کنار تختش تا خواب رفتنش پر بودن از شعف و دعا.
یک دغدغهی ریز بی مرز بودن جای دیگر را هم کمی پیدا کردم که آزار دهندهست.
اینها را به تو سپردم و فردا و روزهای دیگر را و فکر ها و حسهای دیگر را.
ممنون که مرا در زمان سفر میبری.به ده سال بعد،به بعد از مرگ... و وقتی برمیگردم میبینم که چقدر سبکم و چقدر زندگی تکیه داده به تدبیر تو ساده تر و لذت بخش است برایم...
امروز شروع هفته بود. دیروز پایان هفتهی قبل بود. هفتهی پرماجرا و پر تجربهی حسی.
امروز صبح که بیدار شدم انرژی جسمیم پایین بود.دیشب پسرک صدام کرد و خواست ازم که کنارش بخوابم،
مامان،میای توی تختم بغلم کنی؟
گفتم بله عزیزم،هرچقدر بخوای کنار میمونم.
نتیجه اینکه یک خواب منقطع شیرین داشتم.صبح نمی تونستم زیاد حرف بزنم، به نفس نفس میافتادم.
نیت کردم زیاد حرف نزنم.
صبحانه خورد،کاراشو کرد،با هم لواشک درست کردیم.براش سس درست کردم.
حالا دارم لوبیا پلو درست میکنم و دارم فکر میکنم با این خستگی و آشپزخونهی پر آشپزی،ی موسیقی لازمه که حواس رو پرت کنه تا کارا رو انجام بدم.
پ.ن: اینا نتیجهی اون نسیم سحریه...
روز پرماجرا و شب سخت.
با آرامش نشستم کنار تختت که بخوابی.تو داری کاغذ لوله میکنی.برای من.برای خودت.برای بابایی.
با عصبانیت من راه اومدی.با قلب بزرگت معذرتم رو قبول کردی.با دستای کوچیکت بغلم کردی.بوسیدیم.
دوست دارم بزرگ کوچولو.زندگی رو حقیقتا باهات یاد میگیرم.
بهونهی قشنگ من برای زندگی💗
دوست دارم.
پ.ن:زهرا،سارا،بهار،ارغوان؛ عزیز عزیز عزیزدلم منتظرم ببینم تو با اومدنت سیب معلق زندگیم رو چقدر میچرخونی...
شبای بلند پاییز رو برای دوست داشتنت آماده میکنم دخترکم:)
روز آخر،روز آخر رو نگم که به دیدن رفیق شفیق گذشت توی بهشت.
وقت وداع اما گریه نکردم.گریههامو سوغات آوردم برای خودم.بغض از شوق،از دلتنگی.
سختترین کار دنیا برگشتن از حرم امامه.وقتی برگشتیم،وقتی داشتیم برمیگشتیم،خیلی فکر کردم به این سفر.به ویژگیهاش که انقدر به جانهای تشنهی من و همسر و پسرک عمق و روح بخشید.
به مدل فکر کردن خودم از زیارت؛ اینکه از خونهی خودم با کیلومترها فاصله از مزار گرانقدر امام چرا سلام نمیدم؟چرا وقتی توی گوهرشادم انگار امام به من نزدیکتره و من به امام؟
به این خلوت عجیب و تمرکز روی زیارت فکر کردم،دستِ فکر از دغدغههای دیگه شستن.از صبح برنامه رو با زیارت تنظیم میکردیم.حتی غذا خوردن و خوابیدن رو.چقدر این معیار میتونه زندگی رو رنگ دیگهای ببخشه.
دو روزه برگشتیم،دو روزه و هزارسال دلتنگی.زمین،دنیا،با تمام فراخیش برام تنگه.سینهم سنگینه.سنگین از حزنِ و فراقی که من رو زنده نگه میداره.به من شوق میده.دغدغههای بیخود رو از من دور میکنه.
اگه دنیا منو با خودش نبره و انقدر واقعی جلوه نکنه.
دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ...
پن: بزار اشکات بیان فاطمه.جلوشونو نگیر!حتی به بهانهی کتاب تینیجری که میخونی بزار اشکات بیان.
پ.ن:بهار،سارا،ارغوان،شقایق!
عزیز عزیز عزیز دلم!ممنون که قلبت توی دلم میتپه و منو با خودم روبهرو میکنی مامان.تو چقدر رازآلودی.مثل پدرت و برادرت و من یواش یواش دارم با تو بزرگ میشم!تا وقتی که با هم توی زمستون به دنیا بیایم:)
بهار،سارا،ارغوان،شقایق!ای نمیدانم!هرچه هستی باش!