|
من بي تو تمام ميشوم و با تو تمام |
سنگینم.توی لاک خودم هستم.نمیتوانم بروم ارتباط ها را شروع کنم.نمیتوانم بروم طبقهی ۸ توی اتاق دوستم و ازش حال پسرکش را بپرسم که قبل از سفر تب داشته،
نمیتوانم بنشینم حتی از حال پسرک چشم نزار تازه نقاهت گذراندهی خودم حرف بزنم و تجربه بگیرم
نمیتوانم به هم کوپهای پیام بدهم
سنگینم.توی لاک خودم هستم.لاک سنگینم را آورده ام پیش امام رئوف.پیش امام...
همه را به امام گفتم،حتی دلشورههای کوچکم را.حتی بلیط را.حتی بزرگها را.راز های مگوی خودم و امام حسین را.
نمیتوانم فکر کنم قضاوت دیگران از من چیست.هرچه باداباد...
در آستانهی سفر
در آستانهی جهشِ بغض فروخورده
در آستانهی سلامتی و بیماری
در آستانهی زیارت
در آستانهی تولد
در آستانهی پاییز...
خستهم،
جسمم خستهس،یکم نگرانم برای فردا و چند و چونش،توسل کردم.
امیدوارم به یک خواب خوب و صبحی که با نسیم بهشت شروع میشه...
اعوذبالله من نفسی...
دارم فرار میکنم.از بغضم.از ترسهایم.از فکرهای این روزهایم.
از ذهنم می گذرد که فردا از همسر بخواهم عصری مرا به کافه ای برسانند تا کمی خلوت کنم.در واقع تا کمی بنویسم این افکار و ترس ها را.
دارم فرار میکنم از اشکهایم که سفت و سخت راه گلویم را میبندند و نمیدانم چه مانعی هست برای سرازیر شدنشان.
حرفهای حسینِعلی را کسی خوانده است و من شنیدهام و پرم از سوال.که فلسفهی دومین نامه برای محمد حنفیه چیست؟
و اما بعد... انگار که دنیا هرگز نبوده و آخرت همیشه بوده است.
این مختصرترین نامه چند روز است فکرم را و دلم را و تعلقات و جهانم را به همریخته.و بعد از آن این بیت توی ذهنم نقش میبندد؛ دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ...
وقتی داشت نامهرا میخواند با خودم گفتم کاش این جمله را از زبان خودت با صدای خودت میشنیدم حسینجانِعلی. که خشم هایم را، که غمهایم، که اضطراب هایم را،که تعلقاتم را،که حسادتهایم را،ریشههای پوسیدهام را بکند از جا.
دلم تکهتکه است و هیات محبوبم دیشب شب آخرش بود و اشکهای سرسختم دیگر جایی کنار حوض،که سرم که تکیه به لبهی حوض،کنار گلدان،بی دغدغه، با صدای سخنران که شروع میکند رها شوند و سبکم کنند ندارند.
آنچه نیاز دارم را توی میدانی حسینِ علی! ما را تو میشناسی!
و این پیچیده ترین بعد رابطهی ماست...