من بي تو تمام ميشوم و با تو تمام

مقدمه‌ی درداوری داشت،مثل فیلم‌های کلاسیکی که هیچ وقت ندیده‌ام.والدین بی اعصابی که بچه‌هایشان کنارشان سو تغذیه دارند و خشونت‌ دارند.

اما بعد،قشنگ می‌شود داستان.داستان آزادی است و برای هرچیزی شگفتی داشتن.دیدن اقیانوس،دشت،اسب،سواری کردن روی اسب و حرف زدن و حمام آب داغ و حوله و تخت...

برای کلمه‌ها.

کتاب را خواندم چون فکر کردم شاید اگر جنگ شد،من هم باید راه نجاتی بد بلد باشم.

شاید باید بلد باشم‌ نوشیدنی‌هایی درست کنم که خاطره ساز باشند

مثل شکلات داغ با کره ی بادوم زمینی یا هرچیزی.

توی جعبه‌ی والدگری‌ام یوگای کودکان جا بدهم و کتاب قصه به اندازه‌ی کافی داشته باشم.

قلبم از فکرش آتش می‌گیرد.

خیال جا‌ن‌های از دست رفته،دست از سرم بر نمی‌دارد. سوال‌‌های کودکانه‌ای دارم.

دوست دارم‌شهید را ببینم‌و بپرسم.سوال مهمی است.کاش شهید را می‌دیدم بعد از رفتنش.

راستی،از آن طرف سوال هم دارم،چرا تصویب قانون موتورسواری زنان انقدر عصبانی کننده است؟من که هیچ خجالتی برای سوار موتور شدن ندارم.تازه لذت بخش هم می تواند باشد.

چرا اگر به دیدن زنان برویم باید آنقدر عصبانی باشیم؟

چرا انقدر خشم توی ادبیاتمان زیاد است؟!

شاید جنگ نجات‌مان بدهد...

شاید...

+تاریخ یکشنبه ۱۲ بهمن ۱۴۰۴ساعت ۳:۶ ق.ظ نویسنده نیک اندیش |