|
من بي تو تمام ميشوم و با تو تمام |
وقتی آمد،نه مثل همیشه که جلوی در توی راهرو مینشیند،یکی از روی صندلی برایش بلند شد،با مکث آمد،نشست،ماسک را پایین تر آورد و از دور با چند نفر سلام و علیک کرد.
دستهایش میلرزید،چای داغ را که همیشه سر میکشید،نمیتوانست توی دستش بگیر،الف برای توی نعلبکی میریخت و بین هق هق گریهاش که شروع شده بود قبل از این.که روضه خوان شروع کند،میداد دستش.
گریهاش را کرد و بلند شد رفت.
خدایا سختیهای این مسیر را برای ما آسان کن و ما را راضی به رضای خودت قرار بده.
امروز که رفتم برای دیدنش،آمدم پلاستیک سطل کنار تخت را عوض کنم و دسته دسته موهایش را دیدم که توی سطل هستند.:(
پ.ن:
امروز فهمیدم نه آدم ناله کردن شاید نباشم!
چقدر این روزهااااا فکر میکنم زندگی شبیه رقصیدن است...یک رقص طولانی با موزیک های مختلف...
پ.ن۲:
جهان با من برقص!