من بي تو تمام ميشوم و با تو تمام

فکر می‌کنم باخته‌ام.همه چیزم را‌.آنقدر حسرت دارم که انگار قیامتم شروع شده است و من پریشان و پشیمانم...غبطه، حسرت و هر حسی از این جنس توی دلم غوغا می‌کند و نمیتوانم حرف دلم را با کسی بگویم.

+تاریخ شنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۱ساعت ۳:۴۸ ب.ظ نویسنده نیک اندیش |


دلم تکه تکه است از یادِ عزیزی گرانقدر و مهربان.عمیقا تکه تکه.دراز کشیده‌ام اما،توی دلم فاطمه‌ای دارید های های گریه می‌کند.می‌شود خدا؟می‌شود یک‌بار دیگر، نه یک‌بار کم است! می‌شود باز هم در هوای حرم در کنارتان نفس بکشم؟ همه دارایی‌ام فدای آن لحظات...

+چه خوب است عشق.هرچند بهره‌ی من شنیدن است آن هم با گوش های سنگین.اما اما تو با سخاوت‌تر از آنی که نگذاری من هم از میِ یادت از خود بی‌خود نشوم...دلم به سخاوت شما خوش است...

+راستی! یا طبیب دوار! رفیقم را، رفیقم را که روزهایی یاد شما بوده، بر سر خوان شما بوده دعا کنید.سفری رفته‌است و جماعتی به دنبالش نگرانند و بی خبر.دعا کنید این سفر زیاد طول نکشد.بر گردد به آغوش پر مهر پدرش و مادرش.خدایا به سلامت دارش!

+تاریخ سه شنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۱ساعت ۱:۰ ق.ظ نویسنده نیک اندیش |


صبح با صدای تلفن از خواب بیدار شدم و این اصلا خوشایندم نیست.

انگار کنترل زندگی‌م رو دادم دست یک نفر دیگر.یواشکی از روی تخت بلند شدم تا هانی از خواب بیدار نشده بود پریدم تو هال.نسیم مست کننده‌ی خنکای پاییز توی خونه بود. دوست داشتم همون لحظه هانی بیدار بود و میرفتیم‌ پارک تو این هوا.عاقبت!بیدار شد و هرچقدرم سعی کردم تند بزنیم بیرون ۳۰ دقیقه تأخیر ایجاد شده بود و دیگه اون خنکای جذاب رو نداشتیم.البته باد که میزد خنکای خوبی داشت ولی یواش یواش آفتاب داشت پهن می‌شد.قدم زدیم تا پارک.توی پارک زیر سایه‌ی درخت نشستیم و اول تا دستاشو خاکی نکرده بود صبحونه‌شو خورد.بلد رفتیم و دیدیم که هنوز ماجرای پر کردن استخر شن با کمپرسس و اون چنگال کوچولو ادامه داره.دوسه تا سر خورد روی سرسره و منم از گپ زدن با خانمی که خیلی گیج بود کمی ترسیده بودم و تندی بغلش کردم و راه افتادیم به سمت خونه.شاید ترسم بهش رسید نمیدونم.ولی خودم پکر شدم.انگار انرژی روانیم پایینه.زیادی با خودم درگیرم.زیادی فکرای بیخود می‌کنم.هنوز هدف ارتباطی انتخاب نکردم.خوندن وبلاگ های چندنفری که همیشه بهم انرژی میدن غمگینم کرده.به فاطمه پیام دادم.به مهرانه هم.خبری از دورهمی عصر امروز نیست، لباسا رو که ممکن بود برا مهمونی بخوایم ریختم تو ماشین و حالا تا هانی خوابه باید پاشم بدوبدو پهنشون کنم و یکم ظاهر خونه رو به راه کنم. این خوبه که هانی نهایتا یک ساعت دیگه میشه بخوابه و من وقت زیادی ندارم.اینجوری فکرای بیخودو میندازم دور و پامیشم کارایی که واقعی ان رو انجام میدم.هیچ چیزی به اندازه‌ی کجود یک بچه زندگی رو واقعی نمیکنه.حتی وقتی خوابن موهبت زیستن در واقعیت رو به ما هدیه می‌دن.و البته با چاشنی‌های دیگه:) خببببببب!بریم ببینیم چی میشه.بسم الله...

+تاریخ شنبه ۱۶ مهر ۱۴۰۱ساعت ۴:۰ ب.ظ نویسنده نیک اندیش |


هرقدر هم که بدانم خسته‌ است،وقتی بلند می‌شود می‌رود توی اتاق و من را با مسئولیتِ همراهی پسرک تا خواب‌ رفتن تنها می گذارد، انگار ناراحت می‌شوم،احساس تنهایی می‌کنم و گاهی حس‌های منفی دیگر هم می‌رود قاطی‌اش.من آن موقع از شبانه روز سخت‌ترین آزمون کالدگریم‌ام را باید پشت سر بگذارم،نه یک‌بار نه دوبار بلکه هرشب.امشب صورتم را میان دستانم گرفته بودم و سعی می‌کردم بین مطالبی که توی کتاب کهکشان نیستی خوانده بودم و مادری کردن بعد از ساعت ۱۰ شب ارتباطی پیدا کنم.از عوالم تو در تو.که من ان موقع از روز به گمانم شبیه به دیو خسته ای می‌شوم.

حالا هم بیش از یک‌ساعت طول کشید خواب رفتنش و می‌دانستم او هم در اتاق در بسته، خواب رفته است دیگر و راستش فکرش یک ابربارانی را تویلویم می فشرد.سعی می‌کنم همدلی کنم با خودم؛که سرت درد می‌کند عزیزکم،می‌دانم،روزه بوده‌ای،می‌دانم، توی فکر ارتباطت با هانی هستی می‌دانم.و حالا لازم نیست به این‌ها فکر کنی عزیزکم! به این فکر کن که حمامش کردی،برایش غذای مورد علاقه‌اش را پختی،موهایش را با حوصله کوتاه کردی،بعد از حمام به ناآرامی‌اش پایان دادی و بازی کردید و شب قبل از خواب با تمام خستگی‌ات صبر کردی تا بخوابد...

دمت گرم عزیزکم! این آزمون‌های روزانه، تو را رشد می‌دهند، اگر بسپری‌شان به دست صاحبش...

دمت گرم عزیزکم،حالا از خواب رفتن او هم ناراحت نباش و اگر دوس داری خودت را به یک قسمت فیلم مهمان کن...

+تاریخ یکشنبه ۳ مهر ۱۴۰۱ساعت ۱۲:۳۶ ق.ظ نویسنده نیک اندیش |