من بي تو تمام ميشوم و با تو تمام


ادامه مطلب
+تاریخ شنبه ۱۷ شهریور ۱۴۰۳ساعت ۱۱:۴۶ ب.ظ نویسنده نیک اندیش |


ملا پشت میکروفون می‌گوید بعضی وقت ها یک‌ سختی هایی برای ما در زندگی پیش می‌آید که خیال می‌کنیم دیگه آخرشه،

اما این‌ها در مقابل سختی‌هایی که پیامبر برای هدایت انسان‌ها کشید هیچ هستند.

چقدر فهمیدن این جمله برایم سخت است و سنگین.برای این که من قدرت فهم مهربانی شما را ندارم.سختی در زندگی من معنی اش رنج هایی است از جنس بیماری،فشار های اقتصادی، بحران های سنی و چند گره فکری.

من نهایتا شوق داشته‌ام در زندگی ام که انسان هایی را به چیزی که فکر می‌کنم درست است آشنا کنم...

من معنی دوست داشتن‌های شما را نمی‌فهمم.

مثلا همین امروز که من را با بهانه بردید جایی و نشاندید و فرصتی برای اشک ریختن پیدا شد...

قلبم از این مهربانی‌های عجیب شما و خانواده تان می تپد...

من نجات را از هر گرفت و گیری کنار شما تجربه کرده ام و راستش شاید خیلی هم درست و حسابی نباشم برای گفتن این جمله اما من هم شما را دوست دارم.با همین قلب مختصر و فهم ناقصم.

دوست داشتن شما شبیه به دوره ی طولانی مدت با پشتیبانی توسعه‌ی فردی است...تا آخر عمر...

پ.ن: امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء

پ.ن: پاییز سرخوش و عاشق من را حسابی هوایی کرده است...

+تاریخ سه شنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۳ساعت ۱:۱۳ ق.ظ نویسنده نیک اندیش |


دانه‌های سبز را از بین انگشتانم پایین می‌اندازم،نور کم اتاق مهره‌ها را مات و شفاف کرده.به دیالوگ با پسرک فکر می‌کنم.از راه که رسیدیم ساعت را دیدم،۱۱ گذشته بود.برای خوردن شام و اعمال بعد به خانه رسیدن و مراسمات قبل از خواب،دلم نمی‌خواست زیاد وقت بگذارم.راستش دلم می‌خواست با همسرجان گپی بزنیم؛ پاییز فصل شروع عاشقی مان است و امشب که دیگر هوای بیرون نسیم خنکای پاییز را به صورتمان زد پرت شدیم به حال و هوای ۱۱ سال پیش!یازده سال!...

خلاصه برای همه‌ی این‌هایی که گفتم،دو سه باری به پسرک فشار آوردم که زود بخوابد.مثلا می‌خواست حرف بزند،تند تند جوابش را میدادم و این‌طور بی حوصلگی ها.

وقتی هردو خواب رفتند،با خودم فکر کردم،وقتی نمی‌توانی برای دلخواهت صبر کنی،چه طور انتظار داری آن هیجان ۴ ساله‌ی زندگی برای خواسته‌های کوچک و قشنگش صبر کند؟اصلا این باید چرا توی ذهن من است؟

و این جوری شد که کلی باید های عجیب و غریب خودم رو دیدم.

+برای شب‌های تنهایی یادت را نگه داشته‌ام...

+می‌شود همین دوست داشتن های نصفه نیمه را هم حساب کنی؟

+دخترک خیلی شیرین شده است. قلب من چالِ گونه‌های گردالویش است و شیرین‌کاری‌هایش با برادرجان فرفری عروسکی‌اش

+تاریخ یکشنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۳ساعت ۱:۰ ق.ظ نویسنده نیک اندیش |



ادامه مطلب
+تاریخ پنجشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۳ساعت ۱۲:۳۵ ق.ظ نویسنده نیک اندیش |


اینه که رانندگی یاد بگیرم و صبح تنهایی برم حرم!

پ.ن: بکم فتح الله و بکم یختم...

عادتکم الحسان و سجیتکم‌الکرم...

پ.ن۲: انقدر دلم دوتایی هایمان را می‌خواهد.گپ طولانی،جامعه خواندن،فیلم دیدن،قدم زدن دست در دست...

+تاریخ دوشنبه ۵ شهریور ۱۴۰۳ساعت ۲:۴ ق.ظ نویسنده نیک اندیش |


بیا و تنگ در آغوشم بگیر و به گریه ای برای روضه دعوتم کن...
+تاریخ یکشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۳ساعت ۵:۲۱ ب.ظ نویسنده نیک اندیش |