من بي تو تمام ميشوم و با تو تمام


ادامه مطلب
+تاریخ شنبه ۲۷ آبان ۱۴۰۲ساعت ۶:۷ ب.ظ نویسنده نیک اندیش |


دلتنگی یعنی دوستاتو برای اخرین بار دعوت کنی خونه‌ت،براشون کیک بگیری،باهاشون بخندی در حالیکه مدام اشکاتو پاک می‌کنی،یعنی فین فین یواشکی و ی خداحافظی که چون نمی‌خوای گریه کنی کوتاهش می‌کنی.یعنی بچه‌هاتون صدای خنده‌شون از اتاق بیاد و به این فکر کنی که از پس فردا برای دیدنشون معلوم‌ نیست چقدر باید صبر کنی.دلتنگی یعنی به خودت می‌گی زود برمی‌گردن.یعنی خوشحال باشی که تلاششون نتیجه داده و ناراحت باشی از این همه فاصله.

دلتنگی یعنی دور شدن از این تعلقی که ساختیمش...

پ.ن: توبینگن! مراقب رفیقای ما باش!

کاش عکس و فیلم مهمونی امشبو می‌شد بچسبونم‌ به این نوشته.

+تاریخ سه شنبه ۲۳ آبان ۱۴۰۲ساعت ۱۲:۲۶ ق.ظ نویسنده نیک اندیش |


یک لحظه چشم‌هایم را باز کردم،احساس کردم تکان محکمی خوردیم،دوباره خوابیدم و خواب رفتم.

بیدار که شدم فهمیدم زلزله بوده.ترسیدم و بعد، کمی‌ بعد، غمگین شدم.از فکر این‌که الان می‌توانستیم زنده نباشیم.از فکر این‌که چه پایانی خواهم داشت.از فکرش غمگین شدم.

وضو گرفتم و امین‌الله را،که مونس این روزهایم است خواندم.

و غم و فکرم را سپردم به خدایی که صدایم را می‌شنود و ضعف‌هایم را می‌شناسد و احتمالا دوستم دارد...

+تاریخ شنبه ۲۰ آبان ۱۴۰۲ساعت ۱:۱ ق.ظ نویسنده نیک اندیش |



ادامه مطلب
+تاریخ شنبه ۱۳ آبان ۱۴۰۲ساعت ۱۲:۱۷ ق.ظ نویسنده نیک اندیش |