|
من بي تو تمام ميشوم و با تو تمام |
صبح دیییر از خواب بیدار شدم،یعنی ساعت ۱۱.دیدم همسر بیدار شده و یک ساعتی زودتر از من روزش را شروع کرده،ناراحت شدم،از اینکه میدانست میخواهم غذا بپزم و بیدارم نکرده بود زودتر،از اینکه می دانست میخواهیم عصر تهران برویم و ظهر هم برویم عید دیدنی و هیچ کاری نکرده بود،از این بی توجهیاش غمم گرفت،حتی نرفته بود نان بخرد تا صبحانه عید را خوشحالتر بخوریم،خلاصه الان که ساعت ۱۳:۴۵ دقیقه هست و با پسرک رفته اند به همسایهها عیدی بدهند هنوز پرم از حس خشم و غم.
کسی ببیند میگوید چه ادم لوسی که روز عید کامش تلخ است،تو شیرین کن کام جانِ درماندهام را...
۳۰ سالگی به اسم عام و شاید از دوسال زودترش، برای من مثل ایستگاههای قیامت بود.یکی یکی حرفهایم را، عقایدم را از صندوقچهی رنگ رنگ دلم بیرون کشیدم و خودم را در نسبت با آن سنجیدم، هرقدر که عقلم قد داده.
امروز ایستادم،فکر کردم که از کی غدیر را *عید* گرفته اند در تاریخ؟
فکر کردم که چرا غدیر، عید است؟ و آیا عید بودن به این هاییست که ما فرهنگ داریم؟ به عروسی گرفتن و ایستگاه صلواتی و ...؟
به غدیر، فکر میکنم، به تاریخش که چیز زیادی از آن نمیدانم،
انشالله نور آن اتفاقِ قشنگ ، به قلب تاریک من هم بتابد و روشن شود...
سعی میکنم صاف صاف کمرم و زانوهایم را نگه دارم و دنبال راهی برای دررفتن از اولین قرار نظافت دسته جمعی طبقهمان هستم چون که میخواهم با خیال راحت بایستم پای غذایی که دارم میپزم برای دسته جمعمان، توکل بر خدا.تا ساعت ۱۲ یک جوری میشود.
شلوغ شلوغ شلوغ،میدانم کار و کار و کار زیادی دارم تا شب و الان آرام و سرخوشم...احتیاج داشتم بنویسم،اگرچه آن طور که میخواستم کلمهها جاری نشدند،اما اما اما تو بدان حالم خوش است...
عملی کردن هدیهای برای همسر خریدن و دسته گل زیبایی برای جشن امضای کتابش، تصمیم به دیدن یک ساعتهای به ظاهر نه چندان با فراغت، صبر کردن و دست و پا نزدن برای خوش گذشتن در مهمانی، ختم به خیر شدن بگومگوی قبل از مهمانی با همسر به خوشی و خنده، خوش گذشتن امروز و باز هم دست و پا نزدنِ افراطی برای شروع گپ و گفت با همسر عزیزِ برادر. پیام به همکار و از صمیم قلب ارتباط برقرار کردن و تصمیم به اینکه ناهار فردا را برایشان بفرستم حالا که در دورهی نقاهتند و ...
همهی اینها یعنی من بیشتر از قبل به خودم نزدیک شدهام. با خدای خودم،خودم و در نهایت با دیگران در مسیر شفافیت هستم و سعی میکنم با قلبم بیشتر زندگی کنم تا ذهنیاتم.
صاحب ملک و ملکوت،خدای مهربانی که جانم در دست توست،ممنونم برای این نورها...ممنونم و سپاسِ بیکران تو را...
سبحانالله سبحانالله سبحانالله...
به نام خدا،چون خوانده نمیشویم.اما مگر جاهای دیگر میخوانند؟نمیدانم.شاید.ادمی به امید زنده است.
توی این مدتی که ننوشته ام اینجا،سجاد رامشت را پیدا کردهام،خارج از فضای وبلاگ،توی جهان مجازی دیگر کمی با او چت کردهام و حسم مثل پیدا کردن هموطنی در دیار غربت مثبت بود.
توی این مدتی که اینجا ننوشتهام، دارم سعی میکنم با قلبم زندگی کنم نه با ذهن و فکرهای بی سر و ته.
توی این مدتی که اینجا ننوشتهام، بارها از احساس تنهایی عمیقِ حقیقی انسان سردر گریبان بردهام و در برهوتش تا گردن فرو رفتهام و قبل از اینکه تنهایی تمام دهان و چشم و گوشم را پر کند تو به زندگی برم گرداندهای.
توی این مدتی که اینجا ننوشتهام یک روز عجیب و پر ماجرا، ۳۰ ساله شدم و سی سالگی چیزی شبیه به زاییدن بوده برایم، اتفاقی که خدا را برایش شکر میکنی و میدانی که محصولش آینهی درون توست...
توی این مدتی...
توی این مدتی...
توی این مدتی که اینجا ننوشتهام،وقتی با کسی همکلام می شوم تمرین میکنم کمتر حرف بزنم، بیشتر بشنوم.با قلبم بشنوم.خودم را دوست داشته باشم، تکلیفم را با دین و زندگی و هر فکری که توی زندگی ام نمود دارد روشن کنم و بدون لایه زندگی کنم و کلیشهای زندگی نکنم و برای آرزویم تلاش کنم و ...
پینوشت: بی ربط است اما چون عاشقانه است می نویسمش که بار بعدی که میخوانم دلم غنج برود، مدتی است که دلم دونفرههایمان را میخواهد،بیرون رفتن ها،قدم زدن ها، حرفهای خندهدارمان زیر باران...اخ که دلم برای عشقمان و برای محصول این عشق غنج میرود.
راستی این را هم بگویم که توی این مدتی که اینجا ننوشتهام،فهمیدهام بسیاری از تفاوتهایمان را.اول ترسیده ام و بعد سعی کردهام بپذیرم،کنترلگرِی کمتری به خرج بدهم و این یعنی کمتر توی دلم با تو جنگ میکنم و این یعنی صمیمیت بیشتر...
دارم مثل دخترِ بالای سردرِ اینجا میشوم،رها رها رها...