من بي تو تمام ميشوم و با تو تمام

عزیزدلم

شب به خیر!

+تاریخ شنبه ۳ خرداد ۱۴۰۴ساعت ۱:۱۷ ق.ظ نویسنده نیک اندیش |


آخرین یادداشتم رو که منتشرش هم نکردم اصلا به یاد نمیارم،من؟من اون رو نوشتم؟

من خیلی وقته احساس نیاز به نوشتن ندارم.من خیلی وقته گم می‌کنم خودم رو لابه لای نوشتن‌هایی از جنس جدید،از جنس سوال‌های بازتابی،برنامه‌ریزی و ...

حالا امشب شبی از اوایل ۳۳ سالگی دارم دوباره می‌نویسم.اینجا می‌نویسم،می‌خوام بیدار بمونم تا نماز صبح.

می‌خوام بنویسم که...

نوشتنم نمیاد.کاش مثل نوجوونی می‌تونستم اون جوری کلمات رو به هم پیچ و تاب بدم و پر از حس بریزم روی صفحه گوشی.

ولی خبری از اون همه شور نیست.

فقط برای این‌که یادم باشه می‌گم تو می‌دونی که همه‌ی این کارها رو دوست دارم به خاطر تو انجام بدم؟

و راستش گاهی خیالبافی می‌کنم،خیال می‌بافم که دیدنِ اون لحظه‌م که دارم ی گلوله‌ ی آتیشی رو توی گلوم نگه می‌دارم و به جاش از توی قلبم ی تیکه مهربونی میارم می‌چسبونم به کلمه‌ها و تزیینشون می‌کنم و صدام رو سمباده می‌کنم و لباس تن بچه‌ها می‌کنم برای بیرون بردنشون،خیال می‌بافم که دیدن این لحظه‌م رو دوست داشته باشی.

می‌دونم البته که دوست داشتن های تو با من فرق داره.

خیال می‌بافم گاهی،چون من به خیال زنده‌م.به این‌که یک روزی همه‌ی اون نخ های قشنگ و زیبا رو با مهربانترین قیچی جدا می‌کنی و من اون طرح قشنگی که ساختی رو بعد از به هم فشردن چشمام روی هم می‌بینم.

اما من گره ها رو که می‌بینم ناامید می‌شم.

من طرح رو نقشه رو گم کردم.فقط گاهی چشمام رو می‌بندم و می‌بافم...من خیالم رو قاطی طرح بی نظیر تو کردم،خسته شدم از بافتن،یادم رفت...

به انقطاع فکر می‌کنم، به یک حوض بزرگ که رو به روی ساختمان هست،مثل سعدی،به حسی که توی حافظیه تجربه کردم.

به این فکر می‌کنم که انقطاع کلمه‌ش یعنی چی؟

به نظرم میاد یهویی اتفاق می‌فته.

مثل لحظه‌ی پریدن.حالا اون لحظه رو تو می‌تونی می‌تونی اگه بخوای بهم هدیه بدی.هبه یعنی چی؟من امیدی ندارم.من فقط خیالبافم.میدونم جای خودمو.وضع خودمو می‌دونم.امیدی نیست و نیست و نیست.و راستش من ناامید بودن رو بیشتر دوست دارم.

آخه تو چی هستی که ناامید پیشت اومدن قشنگه عزیزدلم؟

من به توحید و انقطاع و نظریه‌ی ژاک لکان و حافظیه و تنگه دار با هم فکر می‌کنم و صدای شجریان و اون سه تار توی ذهنم می پیچه.

غیر بزرگ! راستی،گاهی فکر می‌کنم انقطاع خیلی شجاعت می‌خواد.مثلا به هیچ چیزی جز دوست داشتن های تو اهمیت ندیم!پس این همه فرهنگ عجیب و سنت‌های مقدس‌نما رو چه کنیم؟

واقعا باهاشون زیست کردن آسون نیست.

حالا من تنها بیدارم.و فقط دارم با نوشتن خودم رو بیدار نگه می‌دارم تا نماز صبح بخونم.

راستی چقدر دلم ی خواب خوب می‌خواد...

+تاریخ جمعه ۲ خرداد ۱۴۰۴ساعت ۳:۲۰ ق.ظ نویسنده نیک اندیش |