|
من بي تو تمام ميشوم و با تو تمام |
چقدر حالم خوبه،چقدر سبکم،از خواب که بیدار شدم دلم گرفته بود، از اینکه بیدار شده بودم و هانی رو از خواب بیدار نکرده بودم و خودمم دوباره خوابیدم و بلند نشدم پتوی بزرگتری برای هانی بیارم و نرفتم روضه و روی همه اینها عصر جمعه هم بود و صبح هم یک عالمه حرفهایی شنیده بودم که دوست نداشتم بشنومشون و ...
فکر میکردم چرا دلم گرفته،چرا،ربطش میدادم به این و آن...
یک لحظه،درست یک لحظه،انگار دوتا شدم، شدم دوتا فاطمه،یکی که دلش گرفته بود و یکی که رفیقش بود و داشت می شنید و میدید.
به فاطمهی دلگیر گفتم،نمیخواد بگردی دنبال دلیلش حالا، میفهمم دلت گرفته،حالا بریم هیأت بهتر میشی احتمالا،بیا رفیق جان،بیا درو باز کن بزار هوای خنک کولر بیاد توی اتاق،میدونم ادم گاهی دلش میگیره دیگه...
با فاطمهی دلگیر همراه شدم،نمازش رو خوند،پسرکش رو پوشوند و با هم رفتیم هیأت و چقدر با صفا بود هیأتشون.چقدر دلی بود و به دلم نشست.
توی هیأت داشتم فکر میکردم خیلی وقته غوطه ورم توی این حرف ها،توی همدلی با خود، صلح با خود، خیلی شنیدم و حالا امروز شاید تجربهش کردم و انقدر تجربهی متفاوتی بود و عمیق که نمیتونم وصفش کنم برای کسی.مثل خیلی چیزهای دیگه که این روزها تجربه میکنم و نمیتونم برای کسی بگم.هرچه میگذره بخشی از درونم عمقیافته تر و بی صدا تر میشه...حس ناب و خوب عجیبیه...
واقعیت یعنی دردی که توی دستم یواش میپیچه و تفسیر یعنی اضطراب و نگرانی من از این درد، واقعیت یعنی کارهایی که لازمه برای مرتب شدن خونه انجام بدم، و تعبیر و تفسیر یعنی اینکه تسلیم *حس کسالت* بشم و خوابآلودگی.
واقعیت یعنی یک موفرفری شیرین داره با خمیربازی که براش درست کردم پارکینگ و لازانیا و نون درست میکنه و تفسیر یعنی...
زندگی خیلی واقعی تر از این حرفاس...خیلی...چقدر ما به واقعیت محتاجیم...
دراز کشیدهام و دارم فکر میکنم به اضطرابی که از دیدن دفترها و سررسیدهای دورهی نوجوانیام در تنم جا خوش کرد.چرا آن روزها را دوست ندارم؟حالا سی سالهام و اگرچه این روزها راضیام و خوشحال،نمیدانم پنجاه سالم که شد حسم نسبت به این روزها چیست؟
همه را دور میریزم،همهی دفترها را،همهی گرهها را،البته یک صفحه را خواندم و دیدم هنوز همان دغدغه ها را دارم،همان گرهها،فقط زمان خورده اند و من دیگر آن فاطمهی سابق نیستم.
شاید هم همانم نمیدانم،هرچه هست، حالا دراز کشیده ام و یواشکی گوشی را برداشتم که بنویسم ذهنیاتم را و خالی کنم مغزم را و بعد جهان و جانم را به صاحب ملک و ملکوت بسپارم و بخوابم.
+پینوشت: انقدر خوشحالم که تو خالقم هستی!انقدر خوشخالم که تو را می پرستم! به حساب خود شیرینی بگذار این حرفها را، به این خودشیرینی ها نیاز دارم برای روزی که همه روزهایی که دوستشان دارم و تدارم از جلوی چشمهایم می گذرد و بارش روی شانههایم است،
از سنگینی امروزم و غم امشبم به تو پناه میبرم یا ارحمالراحمین...
دوسال و ۲۶ روزت است شیرین عسل موفرفری مامان و بابا:)
حرف میزنی و شیرین زبانی میکنی و دلبری میکنی،
از علاقمندیهایت: آببازی، شوخی کردن با کلمات؛ مثلا به من بگویی مامان رضا و بعد من بگویم مامان رضا دیگه کیه و حسابی بخندیم با هم، تازه یاد گرفتهای به میلههای کمی از خودت بلندتر،مثل مدادهای رنگی بوستان کتاب سر چهارراه بیمارستان، آویزان شوی و تاب بخوری و ما .بلدی بدوی،
آخ که دلم برایت غنج میرود؟ نه! افتخار میکنم که کنار توام،در مهرِ وجودِ تو غوطهورم!
بعد از مدتها که نمیتوانستم وارد اکانت اینستاگرامم بشوم، چند شب پیش که کائنات را وامدار خودم کرده بودم و تا نماز صبح بیدار مانده بودم دقایقی را، برای اینکه خواب غلبه نکند و دیگر فرشتهها فرصت داشته باشند ثواب بقیه شبزندهداران را هم بنویسند،رفتم اپلیکیشن منحوسش را نصب کردم و به هر ترتیبی بود وارد اکانت عزیزم شدم. فردایش و پس فردایش چننند ساعت پیجها را که ۵ ماه بود نگاه نکرده بودم یا از موبایل همسر مهم ها را از نظر گذرانده بودم، حسابی زیر و رو کردم.از جمله پیج مریم عزیز که در دیار دیگری از زمین خدا روزگار میگذارند.
دیدم که ای دل غافل، چه شدی فاطمه؟چرا انقدر از خودت دور شدهای؟چرا انقدر زمان کمی با هانی میگذرانی؟تو همانی که ذوق داشتی و کلی فعالیت برایش در نظر میگرفتی؟
و خلاصه پیجش را زیر و رو کردم و توی ذهنم میگفتم چرا من اینطور نیستم؟من چقدددر این مدت درگیر خودم بودم؟چرا انقدر کم برای یان قصه وقت گذاشتم؟ و حالا نگو و کی بگو...
دستور خمیربازی فوری را برداشتم،فردایش،روز شلوع کارها برای اولین بار شروع کردم خمیر ساختن،سر پا روی کابینتی که جا نداشت!روی گاز گذاشتم کاسه ها را، مدام از دست پسرک دور میکردم مبادا روغن بریزد،یا وقتی من دارم مواد خشک را قاطی میکنم چیز دیگری بردارد از روی کابینت،بعد پارچه انداختیم و شروع کردیم به بازی،من توقعم این بود که مثل فرزند میم بنشیند و بگوید جانمی جان خمیربازی و برود توی دل کار.نه اینکه از تکه شدن خمیر و خاصیتِ ماهیتیاش ناراحت بشود و گریه کند که چرا خمیر تغییر شکل میدهد؟
القصه ظهر به غلط کردن افتاده بودم.من میخواستم زمان بخرم برای خودم نگو برای پسرک بستر جدیدی باز شده که نیاز به همراهی دارد.
چندتا عکس هم ازش گرفتم که اصلا مثل عکسهای مریم قشنگ و نایس از آب در نیمد با آن بادی رنگ شده با گواشش...
القصه شب یک مادر بی کافیت و افسرده و عصبانی بودم...
و نشستم نوشتم برای خودم...که رسانه با من چه کرد و چرا...
من این مدت زیادی که درگیر بودم،داشتم خودم را پیدا میکردم.داشتم خودم را توی ارتباطی بازسازی میکردم که همه زندگیم را تشکیل میدهد،من این ندت قویتر شده ام،با آدمهای دوستداشتنی حرف زده ام،با پسرکم و کنار وجود پربرکتش دارم یاد میگیرم کمال گرا نباشم،واقعی باشم،حس هایم را ببینم و بشناسم و سعی کنم کلمه پیدا کنم،بیشتر کتاب بخوانم و حالا اخیرا بعد از ملاقات با خانوادهی مهاجرِ ر،انگار شتاب را دیدم،که چقدر زیاد است و بعد خشم های کوچک رومزه را.و دیدم که باید شتاب را جمع کنیم،خشم ها را مدیریت کنیم و برای همه اینها لازم است از خودمان نترسیم،خودمان را دوست داشته باشیم و بغل کنیم و نگذاریم سیل ببردمان.سیل عکسها.زمان هایی که به خودمان و تنهایی مان احتیاج داریم نرویم پیج های دیگران را نگاه کنیم و بلکه به جایش برویم برای خودمان چایی بریزیم، یا همینطور خالیوخالی توی دفتر تجربهمان را بنویسیم،بنویسم که چقدر سردرگم میشوم از گریه های هانی،و یحتمل این را به او منتقل میکنم. بنویسم که اگر فردا برای بازی گریه کرد چه راههای دیگری به ذهنم می رسد؟
بنویسم که بازنگری همیشه من را رو به جلو و مسیر هدایت میکند.و رسانه انگار از من فرصت این بازنگری را می گیرد...
پی.نوشت: و من این روزها به پیدا کردن خودم و غرق شدنم در دریای تو محتاجم نه گم شدنم در دنیای غیر حقیقی...
هنوز خواب نرفتهام، میروم واتس اپ را چک میکنم، خبری نیست، دیگر الان همه از عزاداری برگشتهاند و خوابند.کتاب تازه ای که امشب از جمکران خریدم واقعا خوشحالم کرده. سر سفرهی شام شروعش کردم و سعی کردم ایرادهایش را نبینم، نمیدانم ایرادهایش تکنیکیاند یا نه، ولی قلم خیلی درهم برهم و روزنامهوار دارد و گاهی برداشت اشتباه میدهد به من مخاطب.مثلا عبارتی را استفاده کرده که میخواسته مال خودش باشد،میخواسته توی تمِ نوشتنش امضای خودش باشد اما آن عبارت جایی دیگر معنی دیگری میدهد و اینطور میشود که برداشت اشتباه برای من مخاطب حاصل میشود، گاهی طنز به جای غم و گاهی حسرت به جای طنز. به هرحال فارغ از این ایرادها و نچسب بودن گاه گدار نوع قلم، اصل محتوای کتاب و خواندنش مرا میبرد به ده سال پیش، به سفرهای راهیان نور.اما من چقدر مشتاق تکرار آن سفرها هستم؟الان دلم میخواهد بروم و کسی برایمان از شهدا حرفهای آرام و شمرده بزند،بدون سرو صدای زیاد، بدون جو ...نیاز این روزهایم آرامش و منطق و ارتباط با منابع است.برای همین روایتخوانی روضهها را دوست دارم، وقتی آقای آراسته،خانم مقدم، بی بی مرضیه، استوری آقا مهدی صادقی وقتی از روی کتاب میخوانند،برایم خوشحال کننده است.انگار ظرفم پر میشود میتوانم از جملههای گفته شده شان استفاده کنم، چراغ کنم برای راهم.
هنوز خواب نرفتهام.میروم متنم را یک بار دیگر میخوانم یک دو کلمه را جا به جا میکنم که بد نباشد حالا که خودم دارم نقد میکنم اشتباه بنویسم، میروم لباس های شسته را پهن میکنم و دعا میکنم که بوی نا نگیرند، پتوی موفرفری دلبر را چک میکنم که روی تن نازکش را پوشانده باشد، توی دلم روضه است.از همین پت از این مهر مادری از اینکه میروم بعد از یک عالمه گرما کشیدن روی تخت خنکمان دراز بکشم،از اینکه ...
چرا هرکار میکنم این متن تمام نمیشود؟ چرا باز حرف جدیدی شروع میشود؟ولش کن، بی خیال،میخواستم حال خوشم را و رهایی ام را بنویسم و اینکه انگار سر نخ کلاف سردرگمی را امشب توی هیأت پیدا کردم،اینکه فردا برای دفترم چقدر حرف دارم...
ایستادهایم توی حرم، شبستان امام خمینی، نه خیلی دور به جایگاهِ روضهخوان نه خیلی نزدیک،هیچ گریه نکردهام امشب،همهاش معذب از حضور در قسمت خانوادگی که تعداد مردهایش زیاد بود،دنبال پسرک رفتهام،پسرکِ موفرفریِ دلبر و شیرینم،بعد سپردهامش به پدر که برود جلو و پرچمِ یا ابوالفضلش را تکان بدهد، ایستادهام اشکی نریختهام،جان میدهم به صدای جمعیت که با هم میخوانند،چه خوب که مداح چند لحظه توی بلندگو نخواند و بگذارد تا من از صدای جمعیت قلبم پر بشود،می خوانم من هم، آرام،چون مردها زیاد دور نیستند،میخوانم و به خود خود خودشان میگویم که : اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل من، دل من داند و من دانم و داند دل من...
حرفهایی هست،که نمیشود اینجا نوشت،باید برایتان نامهای بنویسم، بدهم دست فرات،تا برساند به شما...
من بعد از این روضهها دیگر آن فاطمهی قبل نخواهم شد...
دلم یک گفتگوی آرام و طولانی میخواهد.از آنهایی که زبانت روان است و سبکی و کلمات خودشان می آیند و تصمیم های خوب میگیری و میفهمی چندچندی و اشکال کارت را پیدا میکنی.
امشب هانی چند دقیقهای رفت با همسرجان رفت مردانهی هیأت و من وقتی برگشتم توی مجلس نمیخواستم بنشینم.میخواستم بایستم و سینه بزنم.ایستادم و به صدای مداح گوش دادم و سینه زدم و میدانی چه حس هایی تجربه کردم. حس شیرینِ خالی شدن از خودم و چقدر که دوست دارم این حس را.
بعد از یادداشت قبل نشستم و دفترم را باز کردم و کمی نوشتم.اما نوشتنش برام راهگشا نبود.چون کلمات و جملهها روون نبودن.این شد که اینجا رو باز کردم و باز نوشتم و به نظرن الان سبک ترم.
خدایا من بیش از هر چیزی به خالی شدن از خودم محتاجم و این روزها با روضه رفتن،سکوت کردن و مهربان بودن میتونم موقعیت این رو برای خودم فراهم کنم.
ممنونم خداجان
۱.گاهی یادم میرود که روزهای خوب گذشتهام چه طور بوده؟روزهایی که حالم خوب بوده، روزهایِ در تعادل، روزهایی که عمیقا با خودم کانکت بودم و با تمام جهان حتی.روزهایی که خشم را می دیدم،غم را و هر حس ناخوشایند که میآمد، و نمیگذاشتم که به جایی پرتاب شود.اما چرا گاهی اینطور میشوم که حق میدهم به خودم برای کمی بد بودن؟ برای اینکه کمتر همراهی کنم پسرک را؟ چه سوالهای خوبی!چقدر همین نوشتن به من دسترسی میدهد به آن گوشه موشه های ذهنم.
۲.امروز روز اول سال قمری است و اولین روز از روضهی کوچک خانهی ما که اگر زنده باشیم و خدا بخواهد ۴ روز دیگر هم ادامه دارد.چقدر احساس عجیبی دارم برای روضهی کوچکمان و خدای مهربان تو ببخش برای حس بدی که امروز داشتم.برای خشمی که این روزها هست و امتحان بزرگم است.از شرش به تو پناه میبرم.
امروز فاطمه روضه داشت، داشتم فکر میکردم چرا میخواهم بروم به روضه اش؟فکر فکر فکر،از خواب عصر که بیدار شدم سنگین و با سردرد و معده درد با سرعت خودمان را رساندیم به خانهشان.به حرفهای سخران ِ خوش بیانشان گوش دادم، هانی را برای بازی هایی که میخواست تا حدی همراهی کردم و با حضور بچهها بهش خوش گذشت.
و وقتی سخنران داشت از حضرت زهرا صحبت میکرد، وقتی یاد عهد خودم رو به روی سراشیبی حرم افتادم و چشمهایم تر شد، دیدم و فهمیدم که من به روضهها پناه میبرم.تو هرچه می خواهی بخوان من را.هر قضاوتی بکن مرا، اما من دنبال نه،در به در معنایی هستم،در به در مطلبی هستم که باید آواره باشم در روضهها بلکه نفسِ حقی مرا هم در بر بگیرد و من هم به خواسته ام برسم...
یک جایی نزدیک سی سالگی من تمام گرهها را باز کرده ام و نگاهشان می کنم که کدام رشته به کجا وصل می شود،به کجا می رسد و هر بار که تو را پیدا میکنم میخواهم تمام گرههای دیگر را رها کنم و فقط به ریسمان تو چنگ بزنم.آخ که اگر این رویا محقق بشود...
۳.دعا کنید برایمان، برایم، مولای سخاوتمند و دستگیر.دعا کنید فردا که بیدار شدم مهربانتر باشم و این خشم از سینهام برای همیشه رخت بسته باشد.برایم بخواهید که نور جایش نشسته باشد...
۴.هانی!این روزها خیلی خیلی دلبر شدهای.من با هر لحظه دیدنت،با هر حرکت دستت وقت حرف زدن،با هر خندهی شیرینت، برق شیطنت نگاهت، با هر باری که میگویی مامان تو رو میخوام،کنارم باش، پرواز میکنم، قلبم پر میشود از حسی که شبیه هیچ حس دیگری نیست.
هانی عزیزم، خیلی وقت ها تصورت میکنم،که بزرگ شدهای و برایت حرف میزنم،تصورت میکنم که نوجوان شدهای و چقدر دلم میخواهد برایت نامه بنویسم. چقدر دوست دارم برایت بگویم از فکرهای این روزهایم.خواهم نوشت! برایت مینویسم که چه آروزهایی توی قلیم برایت دارم و نمیدانم میشود عهدم را با خدا برایت بگویم یا نه.حالا باشد برای همان وقت که خواستم بگویم،ببینم دستم می رود به گفتنش یا نه...
دوستت دارم و خدا را برای حضورت شکر میکنم،تو بدون تردید حتی در غرغروترین حالت ممکنی که من نمیفهمم دلیلش را، شادی زندگی ما هستی.معنای زندگی هستی.امیدوارم ارتباطم با تو بازتاب دهندهی حس واقعی و عمیق قلبیام به تو باشد که احترام و اعتماد است.باید این کلیدواژه ها را بنویسم برای خودم و بگذارم جلوی چشمم.
عزیز عزیز عزیز دلم...
دلم اشک میخواهد...
این راه کوتاهی که ما را تا بهشت هم می رساند.
و من الماء کل شیئ حی
میخواهم بروم لباس مشکی بگیرم، لباس سياه محرمی. چند روز است مامان میگوید بیا برویم خریدت را انجام بدهیم. دمش گرم مامان.ستون مهربان زندگی من است. امشب توی ماشین گفتم به مامان، گفتم اگر عزیزی از دست داده بودم چه طور بودم؟ حوصله داشتم بازار را بگردم برای لباس سیاه؟ یا از توی کمد آن لباس مشکیام را بیرون می کشیدم که بیشتر نشان میداد من فارغ شدهام از دنیا و رفتهام توی غم؟
دلم میخواهد، پرپر میزند که سیاه بپوشم. دلم میخواهد تمام روزها را یاد تو باشم. این رنگ برایِ من نماد غم است، نماد دست شستن از یادهای غیر از تو، من را یاد غم والای تو می اندازد، دست مریزاد میگویم به تو که برای ارتباطت تمام آنچه داشتی را دادی و خجالت میکشم از اینکه من سیاه پوشیدهام اما بویی از خلق و خوی نازنین تو نبردهام.
به هرحال هنوز نرفتهام لباس سیاه محرمی بخرم.لباس سیاهم کمی رنگ و رو رفته شده.میخواهم بپوشمش و کاش میشد روزه هم بگیرم و هرکاری که فارغ میکند ادم را از این دنیا و مافیها.
راستش من انقدرها کاربلد نیستم، من لازم دارم هرسال روزهایی را تمام نمادهای خوشحالی های غریزهایم را کمرنگ کنم تا یاد تو بالاتر بیاید.
تا بتوانم فطرت تشنهام را کمی پاسخ بدهم.
فردا اگر زنده باشم، کتیبه ها را در بیاورم،پهن کنم روی زمین، کلیشهای برای هانی درست کنم و روی در اتاقش و خانهمان پرچم بزنیم که این خانه عزادار حسین است....
چشمهایم خیلی خستهاند.خیلی.من این خستگی چشمهایم را دوست دارم.دوست دارم وقتی در پایانِ یک روز جانم را به صاحب اصلی بسپارم و یادم بیاورم که مالک هیچچیزی نیستم و بعد بخوابم.دوست دارم بنویسم بنویسم بنویسم و انگار تصویری در من هست از زنی که آنقدر نوشته که پشت میز تحریر روی دفتر زیر نور چراغ مطالعهاش خوابش برده.
کلمهها همینقدر در من جاری اند.تجربهی گفتگوی امن امروز،جانی تازه بود در رگهای نازک محفل کوچکمان.تجربهی رهایی امروزم در بازی و تلاشم برای خوشحال بودن، پیروی کردن از قلبم وقتی پسرک بازی را دوست نداشت و حمایت کردنش با پیشنهادی که به گروه دادیم،پیشنهادی که آسیبپذیری ما را نشان میداد و ابراز صادقانهای بود و بعد پاسخی همدلانه گرفتیم از گروه.
یادم باشد این دستاورد کوچک مهم را بنویسم توی گروهمان، فردا.
خستهام و گپ و گفتم با همسر به غایت روحم را تازه کرد و خوشحالی بزرگی برایم ساخت.
الحمدلله برای امروز، الحمدلله
نشستهام روی مبل خانهی پدری.دستم موقع نوشتن عبارت *زن خانهدار* لرزید. میخواستم بنویسم مادر، میخواستم بنویسم هوممیکر. زنِ خانهدار برای من تصویری است انگار از زنِ آشپزخانهدار. زنی که از آشپزخانه و تمیزکاری رهایی ندارد. دغدغهاش آلبالو هسته کردن و امثالهم است و دیگر هیچ.
هرچه هست الان تصویر من از بیرون شاید همین باشد.زنِ خانهدار و اگر بخواهم توضیحی اضافه کنم دارم انگار در پی طلب تاییدی هستم.
اضطراب ساعت ۴ و نیم گرفتهام.ساعت خروج از خانه و رفتن به سمت مهدکودک.دقیق که نگاه میکنم میبینم از وقتی مادر شدهام این اضطراب در من جوانه زده...
اضطراب خروج دارم. خروج از خانه،از مهمانی،از هرجا...
اضطراب لباس و پوشک و خشک کن به تعداد لازم توی کیف، خوراکی برای وقتی که لازم داریم، آب خنک،اسباببازی برای مهمانی های حوصله سر بر یا پر بچه که لازم است از قبل پیش بینی کنی چالش ها را و آماده باشی برایش.اضطراب جمع کردن وسایل که ریخت و پاش کرده است.بیرون بردن پلاستیک پوشکی که عوض کردی.اضطراب جا نگذاشتن وسیلهها.
اگر هر کدام از این قلمها را نبری یکطوری میشود. اگر لباس اضافه برنداری، لازم میشود،اگر پوشک برنداری سیستم اجابت مزاج جنابشان الساعه خبردار میشود و اگر آب خنک نداشته باشی اولین مطالبهاش آب است ...
و راستش پشت این اضطراب حس سرخوردگی است،بی کفایتی از انجام ندادن درست وظایف پشتیبانی کودک برای بیرون رفتن. اگر این باورِ نادرست را برداریم که نمیدانم میشود برداشتش یا نه، میشود مثل زمان ماقبل از تولد فرزند، مهمانی رفت و بیرون رفت و کیف را بندازی روی دوشت و بروی قدم بزنی با کودکت.
از این روست که گاهی دوست دارم در جهان بدون رنج مادر باشم.بی شک آنجا وضع مزاج کودکم مایهی نگرانی من نخواهد بود و تشنگی و گرسنگی ناگاهش را حوریان و اعوان و انصارشان رفع میکنند و فیالمجلس من از جمله مسئولیتهای مادری، فقط لذتش و همراه بودنش را برمیدارم و خبری از حسهای منفی نیست.کسی چه میداند شاید هم در همین جهان، اگر تقوا را درست رعایت کنیم بتوانیم به این درجه از مادری بعد از چهار و نصفی فرزند برسیم.
به هر حال همین الانِ الان، باید لباسی اتو کنم و کولهپشتی را پر کنم از همان که شمردم و پلاستیک پوشک ها را گره بزنم و نیم ساعت دیگر جنابشان را بیدار کنم و لباس بیرون تنشان کنم جهت مهدکودک رفتن.
و من الله توفیق