از اینکه بیام وبلاگم رو باز کنم و همش چِشَم بیفته به این پستی که یک ماهه اول صفحس خسته شدم.اماحقیقتش اینه که صدبار،بیشتر و کمتر،اومدم و نشستم و شروع کردم به نوشتن و تا یک جایی هم رفته اما خوشم نیمده،به دلم ننشسته و شده پست بدون عنوان توی ثبت موقت.یا ی فایل ورد توی ی درایو کامپیوتر.حوصله ی سفرنامه نوشتن و عکس گذاشتن رو ندارم.فقط در این حد باید بگم که به قول کتاب عربی های دبیرستان و راهنمایی در این سفر،"فوقع ما وقع!"؛شد آن چه شد!و خودم هم البته هنوز نفهمیدم دقیقن،که چی بود و چی شد و چرا شد.اساسن وقتی ادم زندگی رو سی و هفت هشت روز ول می کنه میره به امان خدا،نباید انتظار داشته باشه وقتی برگشت همون ادم قبلی باشه.مخصوصن اینکه این امان خدا مشهد هم باشه و ماه رمضون هم باشه و هزار تا اتفاق عجیب و غریب هم توش بیفته.بگذریم!همیشه فکر می کردم چقدر ادم باید توی نوشتن قدرتمند باشه که بدون داشتن چرکنویس
*،پاکنویسِ
** حرفاشو بذاره برای خوندن دیگران.بدون هیچ خط خوردگی!اما حالا می بینم همین که ی شب،وسط خوندن آخرین کتاب یک نویسنده محبوب،و وقتی هم که خیلی خوابت میاد،دلت هوای نوشتن از بیست سالگی کنه،کافیه و این قدرت رو بهت می ده که بیای و هرچی به ذهنت می رسه رو بدون اینکه یک لحظه هم بهش بپردازی و ادبیاتشو درست کنی بفرستی روی صفخحه تا هرکی رد شد بخونه.روزها و شب های بیست سالگی عجیب می گذرن، و تنها راه اوردشون فکره،دغدغه اس...که میفته به جونت و هیچ یادت نمیاد که از کی شروع شدن و از کجا اومدن.حکما یکی از روزای هیجده سالگی که به روی همه فکرهای جدید راه یافته به ذهنت لبخند تحویل میدادی اومده و توی بی حواسی تو رشد کرده و انگار بخشی از تو شده.یکی دوبار هم توی کارات سرک کشیده و تو هم محلش ندادی و حالا درست توی بیست سالگی،تمام قد ایستاده رو به روت،مثل کسی که حقشو خورده باشی،یقه ات رو می گیره و می کوبدت سینه دیوار و صدای بلندش همه سال های زندگیت رو پر می کنه.همه انتخاب های زندگیت رو می کوبه توی صورتت و یک چرا پیش و پس همه کارهات میذاره...بدون اینکه بهت فرصت حرف زدن بده،همه اینده ای که برنامه اش رو قبلن برا خودت معلوم کردی،همه راهت رو می کشه جلوت و میگه همین؟! ثم ماذا؟! و مچاله می شی از این سوال...و همین طور مچاله رهات می کنه و میره...باید اما بلند شد و خاک از تن گرفت و راه افتاد رفت دنبال جواب این چراها که گوشه و کنار وجودت نشستن.بیست سالگی وقت این کارهاس...اگه بلند نشی،و جدی نگیریش،توی بیست سالگی دوم،
چهل سالگی،دیگه این فکرها هم نمیان سراغت.اگرم بیان،مث ی غریبه که می ره مجلس ختم ی رفیق فراموش شده،میشینن ی گوشه و از دور به زندگیت و کارات نگا می کنن.اون وقت هرقدر هم که مچاله بشی دیگه فایده نداره...
*چرکنویس:همون نوشتن اولیه ی پست توی فایل ورد.
**پاکنویس:کلیک کردن روی "پست مطلب جدید" و به روز کردن.
***امام رضا،انقدی که من دلم تنگ شده،شما هم دلتون برا من تنگ شده؟