من بي تو تمام ميشوم و با تو تمام

احساسات کودکان خود را بپذیرید

دی‌روز که به زهرا گفتم جلد اول کتاب به بچه‌ها گفتن و از بچه‌ها شنیدن رو برات خریدم، ازم خواست براش عکس بفرستم. امروز بین همه‌ کارها، از چند صفحه عکس گرفتم و فرستادم.

حالا که مامان شدم بدم نمیاد دوباره بخونمش.

فصل اول در مورد پذیرفتن احساسات کودکان است.مثال های انکار احساس رو خوندم، کمی مکث کردم.به خودم توی این پنج ماه نگاه کردم،به مادرایی که میشناسم فکر کردم.

موقعیت‌های آشنای انکار احساس توی ذهنم: تو خوابت میاد که بداخلاق شدی، تو گرسنته، تو مامانتو میخوای و...

موقعیت *مادر* بودن آمیخته است با شناسایی و رفع نیازهای کودک.

خصوصا در مراحل اولیه رشد.

مادر مدام در حال شناسایی و رفع نیاز فرزندش است و خب طبیعیه که گریه های کودکش رو بشناسه،و احتمال خطاش نسبت به بقیه در مسیر شناخت نیاز کمتره.

خب، بعد از گذروندن مراحل ابتدایی رشد، حالا کودک به سنی رسیده که میگه دلم درد می‌کنه و مادر می دونه که گرسنه س یا خوابش میاد یا خسته س یا ...

اینجاس که مادر ممکنه بگه نه عزیزم تو فقط خوابت میاد،الان وقت غذاته یا...و این بشه شروع ماجراهای متدوال بین مادرران و فرزندان...

القصه!من فکر می کنم حتی از همین نوزادی شاید بهتر باشه اگه نینی م گریه میکنه ی جمله ی توصیفی بگم،بیا مامانی،بیا ببینم خوابت میاد یا شایدم گرسنه ای؟شاید، چی شده؟

اگر بگم خبببب، الان دلت درد میکنه مامان، یا الان شیر میخوای یا هرچیزی...خب این مقدمه ی اینه که من احساسات تو رو و دلیل ناراحت هاتو از تو بهتر میشناسم و اینه که من میگم بهت!

خب طبیعیه که همچین موقعیتی باعث میشه تا بچه گریه کرد همه از مامانش بپرسن چی شده؟ خب من در جواب این سوال ترجیح میدم بگم نمیدونم شاید از این باشه یا شاید از این یکی. و بعد از خود نینی هم سوالی میپرسم!

#نظریات_بنده!

#مادرانه

+تاریخ یکشنبه ۲ آذر ۱۳۹۹ساعت ۱:۳۴ ق.ظ نویسنده نیک اندیش |