من بي تو تمام ميشوم و با تو تمام

یکشنبه صبح ساعت ده مسجد النبی(مقابل باب علی بن ابی طالب)زندگی شش روزه مان توی مدینه شروع شده.دی روز بعد از ظهر خستگی از تن گرفتیم و شب قبل از نماز عشاء،برای دوم بار پناهنده ی مسجدتان شدیم.اینجا نفس کشیدن سخت است واقعن.یک غم عجیبی توی هوای شهر هست که تا مغز استخوان ادم را می سوزاند.می نشینم یک گوشه مسجد و به تاریخ مدینه فکر می کنم.اشک امانم نمی دهد...

شب فارغ از گذر زمان،نشسته ایم توی مسجد،حواسمان به گذر ساعت نیست...

از مسجد که برمیگردیم بعد از صحبت کوتاه با مدیر و روحانی کاروان و صرف شام می رویم تا اولین خواب شبانه را توی شهر محبوب خدا سپری کنیم.

صبح حدود ساعت چهار و خرده ای بیدار شدیم و با عجله برای نماز صبح خودمان را به مسجد رساندیم.بعد از نماز صبح ساعت پنج و نیم قرار بود همه بیایند جلوی قبرستان بقیع برای خواندن زیارت نامه و زیارت.وقتی رفتیم آفتاب طلوع کرده بود.هم کاروانی ها را پیدا نکردیم.در بقییع باز بود و مردها برای زیارت دسته دسته داخل می شدند.طاقت نیاوردم،اشک هام سرازیر شدند.باورم نمی شد که هیچ سهمی از بقیع نداریم...زیر دیوار های بلند بقیع نشستم و زیارت عاشورایی خواندم.دیوار های بلند بقیع دیوانه ام می کند...راه می افتم تا جایی،پنجره ای،چیزی چیدا کنم که بشود بقیع را دید و زیارتی کرد.عاقبت،در جایی که بسیار دورتر از قبور ایمه بود،از پشت پنجره ها می شد ایستاد و بقیع را دید...ایستادم و کبوتر ها را نگاه کردم...یاد حرم امام رضا می افتم،و این مزار های بی نشان...یک چیزی قلبم را فشار می دهد...زنی کهکنارم ایستاده آرام روضه می خواند...مچاله می شود قلبم...مدت زمانی طولانی می ایستم و نگاه می کنم...دلم روضه می خواهد...بی اینکه اشکی از چشمم سرازیر شود،مبهوت،از پنجره های سبز دور می شوم...بچه ها را پیدا می کنم...هیچ کس حالش خوب نیست.بعد از رفتن به هتل و صرف صبحانه دوباره می آییم مسجد.خلوت است...درب های منتهی به  "روضة النبی"باز است...قلبم از جا کنده میشود...با مریم می دویم...می دویم تا می رسیم به جمعیت ایرانی ها که منتظر ورود به بهشت هستند...از جایی که نشسته ایم فرش های سبز دیده می شد.راه باز شد و نفهمیدم چطور با سیل جعیت به داخل پرتاب شدم...روی فرش های سبز ایستادم،نه اثری از قبر پیامبر،نه نشانی از خانه ی حضرت زهرا"س"...باز هم دیوارهای بلند...مبهوت مانده ام.از چند نفر می پرسم،همه چیز پشت این دوار هاست.ستون توبه را می بینم و حرس و عایشه و وفود را.حنانه را اما از این جا نمی شود دید.همه سعی دارند در فاصله ی بین قبر و منبر نمازی بگذارند،من هم توی هجوم جمعیت خودم را داخل بهشت جا می دهم و دو رکعت نماز می گذارم و بر می گردم عقب تر روی فرش سبزی که خلوت تر است،همان جا به یک ستون تکیه می دهم و نگاه می کنم...

محو شده ام توی بهشت شما و غربتتان که اگرچه از تمام جهان زایر دارید...از بهشت بیرون می آییم و مبهوت از زیارت غریبانه همدیگر را نگاه می کنیم.می اییم و وارد محدوده ی فعلی مسجد می شویم...حرف هایی هست که کلمه میشوند و می ایند روی کاغذ،حرف هایی هست که بغض می شوند و می ایند توی گلو،و حرف هایی هست که شما بهشان نگاه می کنید،اشک می شوند و جاری می شوند...

**دوست تر داشتم که پست های سفرنامه را پشت سر هم بنویسم اما امتحانات و یک سفر ده روزه مجال نداد.

**چهل روز از فردا را در جوار امام ریوف هستم در مشهد...دعاگویه همه هستم انشاالله...

+تاریخ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۱ساعت ۲:۳۰ ق.ظ نویسنده نیک اندیش |