من بي تو تمام ميشوم و با تو تمام

دارم می آیم پیش تو، در پناه تو و نمی دانم برای این آمدن باید چه چیزی بنویسم...

هی می نویسم و پاک می کنم و آخرش آن چیزی نمی شود که درون من است...اصلن برای بعضی از اتفاق ها نمی شود چیزی نوشت یا شعری گفت...برای بعضی از اتفاق ها باید جان داد...

با احساس هرچه تمام تر انگشت هایم را می کوبم روی صفحه کلید و همین که کلمه ها از ذهن من به صفحه ی روبه رویم راه می یابند، انگار که همه احساسم درشان گم می شود، اما تو با حال دیگری بخوان این نوشته ها را.

اصلن کسی چه می داند.تا به حال خودم هم همین طور بوده ام .همیشه فکر می کردم فقط آدم حسابی ها را می بری خانه ی خودت.نه امثال من را که یک عمر است مفت مفت نفس می کشند هیچ هم از بندگی حالیشان نیست...می دانی، راستش این است که هنوز باورم نمی شود که مرا خوانده ای.می دانی...همیشه دوست تر داشتم که اول بیایم پیش خودت٬بعد بروم کربلا...حالا اما٬همه اش دنبال کسی می گردم که آبرو داشته باشد پیش تو. دنبال امامی می گردم،که پشتش قایم شوم.تو مرا با این چهره و دلم را با این همه سیاهی نبینی به تر است...

احساس عجیبی ست شرم آمیخته با اشتیاق...تو اصلن چه می دانی از حال بنده ی گناهکاری که به نام کوچکش خوانده ای؟

همه کارهایت کامل است.اصلن بگذریم...مرا چه به اینکه بیایم اینجا و از خدایی تو تعریف کنم...

اسم همه ی کسانی را که باید ازشان حلالیت بطلبم را لیست کرده ام و گذاشته ام جلوی چشمم و هر روز با چند تایشان تماس می گیرم و حلالیت می طلبم...حالم عجیب است...می دانی انگار دارم از دنیا می روم...انگار دارم می میرم...توی به ترین اردی بهشت زندگیم...

دارم می روم سر روی شانه های حنانه بگذارم...دارم می روم روی زمینی راه بروم که بهترین بنده های تو روی آن قدم گذاشته اند...

از حالا دلم برای لحظه هایی که نمی شود بقیع را ببینم می سوزد...

از حالا دلم برای زمانی که برگشته ام و دلتنگ شده ام می سوزد...

 ممنون که بی اینکه خوبی ها و بدی هایم را توی ترازو بگذاری و سنگین و سبک کنی صدایم کرده ای...

پی نوشت:حلال کنید...

 

+تاریخ چهارشنبه ۳۰ فروردین ۱۳۹۱ساعت ۲:۹ ق.ظ نویسنده نیک اندیش |