|
من بي تو تمام ميشوم و با تو تمام |
نگاهی به تعداد صفحات کتاب می کنم و کتابم را ورق می زنم...به جز چند صفحه که از سپیدیشان برای حرف زدن با "میم" استفاده کرده ام، باقی صفحات سفید و دست نخورده است.شروع می کنم از آخر به اول کتاب را می خوانم."خداوند بهشت و جهنم را هم اکنون آفریده است" یک عالمه سوال توی ذهنم نقش می بندد...لابه لای سپیدی های کتاب،خطاب به میم نوشته ام:"من نمیخام تنهایی برم بهشت!"
یک بخش که تمام می شود،حدود دو ساعت از اذان مغرب گذشته.می روم با خیال راحت یک ساعتی ول می چرخم توی خانه.مامان مراتب اعتراضش را از این همه بی خیالی اعلام می دارد.نتیجه اش این می شود که می آیم توی اتاق و دوباره کتاب را باز می کنم.با یک هزارم دقتی که برای خواندن مزخرف ترین رمان ها به خرج می دهم.
ذات خدا بسیط است و جزء ندارد...(به اینجا که می رسم،صدای تیتراژ پایانی "شیدایی" از لای در نیمه باز اتاق به گوشم می رسد)
آهنگش را زیر لب زمزمه می کنم: نمی ترسی ببینی برای دیدن تو...
استغفراللهی بالا می اندازم و ادامه می دهم:اگر فرض شود که ذات خدا مرکب از اجزایی ست که بالفعل...
توی دلم یک عالمه افاضات نثار وزارت علوم و اعوان و انصار می کنم که به زعم خودشان اندیشه ی ما را با چهار واحد اسلامی کرده اند و اعتراضم را طی یک اس ام اس شدیدالحن به "میم" انتقال می دهم."چرا باید چیزی رو بخونم که هیچ چیزی ازش نمی فهمم؟!"چراهای فلسفی همیشگیم تند و تند توی ذهنم می آیند و می روند.به تمام کارهایی فکر می کنم که دوست داشتم امشب انجام بدهم و آه می کشم!انگار که فقط همین یک شب را زنده ام!کل نظام خلقت را زیر سوال می برم که چرا باید هشت مرتبه ی توحید با توضیحات اضافه را توی سی صفحه بخوانم! تا پای فکر به انصراف هم پیش میروم!حتا مهاجرت!بلند می شوم،دیوان حافظ را از توی کتابخانه بر میدارم. رو به قبله(!) می ایستم و فاتحه ای می فرستم.بی هیچ نیتی دیوان را باز می کنم ...نه!از غزل چیزی نمی فهمم!کتاب را می بندم و دوباره باز می کنم:
آن یار کز او خانه ی ما جای پری بود/سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود
دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش/بیچاره ندانست که یارش سفری بود
تنها نه ز راز دل من پرده بیفکند/تا بود فلک شیوه ی او پرده دری بود
اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت/باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود...
اگر یک نفرباشد توی دنیا که شب امتحان بتواند انقدر حال مرا خوب کند، بی شک جناب خواجه است.سر کِیف می آیم و دوباره شروع می کنم:"شر ناشی از آزادی انسان است"...
همه مشغول تماشای "تا ثریا" هستند.حس خانواده دوستی ام گل می کند. همین یک قلم راکم داشتم!می روم میوه می آورم و با کمال دقت پوست می کنم و به همه تعارف می کنم.
ساعت از 2 گذشته...به صفحه های نخوانده نا امیدانه نگاهی می کنم. "عدل"،"حکمت"،"برهان های اثبات وجود خداند"...با صفحات خوانده شده فرق چندانی نمی کند برایم.حواله اش می دهم به ساعات قبل از امتحان.پتو را می کشم روی سرم و فقط سعی می کنم بهش فکر نکنم...