من بي تو تمام ميشوم و با تو تمام

توی پیتزافروشی به داستان دختر و پسر میز جلویی فکر می‌کنم.

هانی که روی میز می‌نشیند، با شلوار صورتی زینب،بدون کفش و جوراب شروع می‌کند به خوشمزه‌ترین حالت ممکن پیتزا می‌خورد و من شالم را مرتب می‌کنم و با یک گاز به قاچ پیتزا لپم سسی می‌شود، به داستانمان فکر می‌کنم.

به داستانِ راهِ طولانی که قدم زدم.

به داستان‌های پر رمز و رازی که ازشان سردر نمی‌آورم.

به داستان‌هایی که ساخته‌ام یا شنیده.ام.

داستان‌ها چقدر زیادند...

+تاریخ جمعه ۱۳ آبان ۱۴۰۱ساعت ۱۱:۳۹ ب.ظ نویسنده نیک اندیش |