|
من بي تو تمام ميشوم و با تو تمام |
توی پیتزافروشی به داستان دختر و پسر میز جلویی فکر میکنم.
هانی که روی میز مینشیند، با شلوار صورتی زینب،بدون کفش و جوراب شروع میکند به خوشمزهترین حالت ممکن پیتزا میخورد و من شالم را مرتب میکنم و با یک گاز به قاچ پیتزا لپم سسی میشود، به داستانمان فکر میکنم.
به داستانِ راهِ طولانی که قدم زدم.
به داستانهای پر رمز و رازی که ازشان سردر نمیآورم.
به داستانهایی که ساختهام یا شنیده.ام.
داستانها چقدر زیادند...