|
من بي تو تمام ميشوم و با تو تمام |
صبح با صدای تلفن از خواب بیدار شدم و این اصلا خوشایندم نیست.
انگار کنترل زندگیم رو دادم دست یک نفر دیگر.یواشکی از روی تخت بلند شدم تا هانی از خواب بیدار نشده بود پریدم تو هال.نسیم مست کنندهی خنکای پاییز توی خونه بود. دوست داشتم همون لحظه هانی بیدار بود و میرفتیم پارک تو این هوا.عاقبت!بیدار شد و هرچقدرم سعی کردم تند بزنیم بیرون ۳۰ دقیقه تأخیر ایجاد شده بود و دیگه اون خنکای جذاب رو نداشتیم.البته باد که میزد خنکای خوبی داشت ولی یواش یواش آفتاب داشت پهن میشد.قدم زدیم تا پارک.توی پارک زیر سایهی درخت نشستیم و اول تا دستاشو خاکی نکرده بود صبحونهشو خورد.بلد رفتیم و دیدیم که هنوز ماجرای پر کردن استخر شن با کمپرسس و اون چنگال کوچولو ادامه داره.دوسه تا سر خورد روی سرسره و منم از گپ زدن با خانمی که خیلی گیج بود کمی ترسیده بودم و تندی بغلش کردم و راه افتادیم به سمت خونه.شاید ترسم بهش رسید نمیدونم.ولی خودم پکر شدم.انگار انرژی روانیم پایینه.زیادی با خودم درگیرم.زیادی فکرای بیخود میکنم.هنوز هدف ارتباطی انتخاب نکردم.خوندن وبلاگ های چندنفری که همیشه بهم انرژی میدن غمگینم کرده.به فاطمه پیام دادم.به مهرانه هم.خبری از دورهمی عصر امروز نیست، لباسا رو که ممکن بود برا مهمونی بخوایم ریختم تو ماشین و حالا تا هانی خوابه باید پاشم بدوبدو پهنشون کنم و یکم ظاهر خونه رو به راه کنم. این خوبه که هانی نهایتا یک ساعت دیگه میشه بخوابه و من وقت زیادی ندارم.اینجوری فکرای بیخودو میندازم دور و پامیشم کارایی که واقعی ان رو انجام میدم.هیچ چیزی به اندازهی کجود یک بچه زندگی رو واقعی نمیکنه.حتی وقتی خوابن موهبت زیستن در واقعیت رو به ما هدیه میدن.و البته با چاشنیهای دیگه:) خببببببب!بریم ببینیم چی میشه.بسم الله...