من بي تو تمام ميشوم و با تو تمام

دراز کشیده‌ام و دارم فکر میکنم به اضطرابی که از دیدن دفترها و سررسید‌های دوره‌ی نوجوانی‌ام در تنم جا خوش کرد.چرا آن روز‌ها را دوست ندارم؟حالا سی ساله‌ام و اگرچه این روزها راضی‌ام و خوشحال،نمیدانم پنجاه سالم که شد حسم نسبت به این روزها چیست؟

همه را دور میریزم،همه‌ی دفترها را،همه‌ی گره‌ها را،البته یک صفحه را خواندم و دیدم هنوز همان دغدغه ها را دارم،همان گره‌ها،فقط زمان خورده اند و من دیگر آن فاطمه‌ی سابق نیستم.

شاید هم همانم نمیدانم،هرچه هست، حالا دراز کشیده ام و یواشکی گوشی را برداشتم که بنویسم ذهنیاتم را و خالی کنم مغزم را و بعد جهان و جانم را به صاحب ملک و ملکوت بسپارم و بخوابم.

+پی‌نوشت: انقدر خوشحالم که تو خالقم هستی!انقدر خوشخالم که تو را می پرستم! به حساب خود شیرینی بگذار این حرف‌ها را، به این خودشیرینی ها نیاز دارم برای روزی که همه روزهایی که دوستشان دارم و تدارم از جلوی چشم‌هایم می گذرد و بارش روی شانه‌هایم است،

از سنگینی امروزم و غم امشبم به تو پناه میبرم یا ارحم‌الراحمین...

+تاریخ دوشنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۱ساعت ۱۱:۵۳ ب.ظ نویسنده نیک اندیش |