من بي تو تمام ميشوم و با تو تمام

از کلمات: زهرا، رُقیِه خانم، بابا :: تنها کلمات خودم هستند.بقیه هرچه هست،کلماتی است از دیگران.

تصاویر:

مغازه ی بابا، مهربان با ریش بلند و سپید و جلیقه ی سیاهی که روی لباس قهوه ای روشنش می پوشید و عرق چین سیاهش که امام خمینی کودکی من بود، تنها تصویرم از کوچه ای که خانه مان تویش بود،مغازه ی بابا، که پیشخوانش توی کوچه بود و لبه اش لواشک چیده بود و دنیای کودک را دوست داشت، با سکه های مبارک بادی که داده بودمش لواشک معماله کرده بود.داده بود:)

سبد گل خشکی که زن همسایه برای جایزه ی ترک یک کارم داده بود که دوستش نداشتم چون واقعا هنوز آن کار را انجام می دادم.احتمالا گوشه ی خانه مانده بوده یا خواهرشوهری داده بوده و خواسته بود ردش کند.

تصویر مبهمی از یک زیرزمین، یک خانه ی طبقه اول و راه پله ای که دختر تازه جوانی زهرا نام، با جیغ و گریه در سوگ ناخن قرمز شکسته اش از آن سرازیر می شود.

صبح روشن کوچه ای نه چندان باریک.

تصاویر دیگری هم هست، اما هر چه هست انقدر گفته اند که من برایشان تصویر سازی کردم.

از احساس:

احساس صبح خنک بهاری، لباس نو پوشیده،ساعت 9 و 10، صبحانه خورده، آفتاب از لای چنارهای بلند ولیعصر تابیده، صدای آب جوی های پهن خیابان ولیعصر. پر از ذوق.

احساس تعلق، تعلق به جایی.

 

عکسی از آن روزها نیست.چهارمین (آخرین) فرزند یا انقدر شیرین است که نمی خواستند لحظه ای از دیدنش غافل شوند 

یا 

آن قدر زندگی جمع و جور دانشجویی/کارمندیِ زن و شوهر جوان و دور از خانواده شلوغ است که نوبت به عکاسی کردن با یاشیکای اقاجون نمی رسد.

+تاریخ یکشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۹ساعت ۵:۲۳ ب.ظ نویسنده نیک اندیش |