من بي تو تمام ميشوم و با تو تمام

با صدای زنگ موبایل از خواب بیدار شدم.

تماس خداحافظی آبجی بود.تمرکز زیادی نداشتم.چند کلمه گفتم و خوابیدم دوباره.ی لحظه قبل از به خواب رفتن،تصور کردم که حالا بعد از بدو بدوهای معمول قبل از سفر،چه حال سبکباری آدم داره وقتی میشینه توی ماشین.و اشین راه میفته.نمی دونم چرا، توی این همه سالی که همه می رن پیاده روی، امسال انگار لجظه به لحظه دلم اونجاس.

آخه خیلی سنگینم این روزا.خیلی خستم.دلم خیلی این سبکی رفتن رو می خواست و البته که اصل قضیه شوق زیارت حرم حضرت حسین علیه السلامه...

دیوونه منم عاشقی که دلخونه منم...

آقا تویی و اونی که پریشونه منم...

من که کسی نیستم که لیاقت داشته باشم اسم شما رو به زبون بیارم.خودتون این لطف و اجازه رو بهم دادین.وقتی میرم بین ادم هایی که لایق عشق ورزیدن به شما هستن منم خودمو توشون گم می کنم و مدام اسمتونو میارم.مدام این اسم عجیب رو تکرار می کنم و احساس می کنم که عجیب قلب رو متحول می کنه اسم شما.

خیلی دلم می خواست که میومدم و بازم بین عاشقانون خودمو قاطی می کردم و گم می کردم و منم عاشقی می کردم...

اما چه کنم...چه کنم که گم شدن بین خیل عاشقاتون الکی نیست...وقتی اجازه نباشه...وقتی لیاقت نباشه که حتی براتون خسته بشم...

چی بگم...چی بگم که دارم دیوونه میشم.

 

+تاریخ پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۸ساعت ۱۲:۵۳ ق.ظ نویسنده نیک اندیش |