|
من بي تو تمام ميشوم و با تو تمام |
دفتر و کتاب و مداد و خودکار اوردم که بنویسم و بخونم و سرچ کنم و ...
چراغ مطالعه شارژ نداره.
موبایلم خاموشه و نمیتونم از نورش برای خواندن و نوشتن استفاده کنم.
هدفون و تبلت شارژ نداره تا چیزی گوش کنم و بخونم.
فقط می مونه لپ تاپ،این صفحه رو باز کردم و خواستم که بنویسم.خواستم بنویسم که این بیت این روزها خیلی عمیق به دلم نشسته.
خواستم بنویسم که این بیت و حرف های اون روز و اشک ها و سرچی که وسطش خوابم برد و... خیلی حالم رو خوب کرده.
عنوان رو نوشتم و دوست داشتم خودشون بیان کلمه ها.بعد رفتم یادداشتی خوندم و حسرتی به دلم نشست.حسی،واقعه ای.
و بعد انگار دلم خواست که کمی روزمره نویسی کنم.چرا همیشه می نویسم اون؟یا رمزآلود می نویسم؟چون نمی دونم کدوم از افرادی که اینجا رو می خونن منو میشناسن؟چون نمی خوام وقتی دیدمشون ی وقت به روم بیارن که فلان نوشته ت رو خوندیم؟یا فکر کنن مخاطب حرفی بودن؟ دلم میخواسته بعضی روزا حرف هایی رو اینجا بنویسم و ازش صرف نظر کردم.یا انقدر پیچوندم و پیچوندم حرف رو، که وقتی دوباره می خونم خودمم یادم نمیاد چی شد که نوشتمش؟
شایدم اصلا روزمره نویس نباشم.نه؟نمی دونم.الان بیشتر این حس رو دارم که آزادی ندارم!دارم و برای خودم قایل نیستم.چه اشکالی داره کسی بفهمه من عصبانیم؟یا ناراحتم؟یا غم دارم؟یا حس عاشقی و سرخوشی دارم؟وقتی ازش سرشارم و دوست دارم ثبتش کنم؟
یا مثلا بنویسم که چه حس و حال هایی رو تجربه کردم و ازشون یاد گرفتم؟
این همه نه!ای که بلدم به خودم بگم و به بقیه سخت تر میگم از کجا اومده؟
کی گفته تنهایی ترس داره؟
بیتی که مدام توی ذهنم میچرخه و دلم رو برده از جناب حافظ:
من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان/ قال و مقال عالمی می کشم از برای تو...