|
من بي تو تمام ميشوم و با تو تمام |
برای گفتگویی که دلتنگش شده ام و این شب و روز های اخیر از دسستش داده ام منتظرم.منتظرم ساعت بگذرد و بگذرد و من را برساند به زمانی که دوستش دارم.
بعضی وقت ها به طرف گیر درون ذهنم می گویم برو گمشو.گمشو و انقدر من را کنکاش نکن.
می خواهم اصلا تظاهر کنم.تظاهر کنم که کسی را یا چیزی را دوست دارم و سعی کنم ادایش را بیاورم. به تو هیچ ربطی ندارد که من توی دلم چه خبر است.می خواهم همه ی کارهایم مثل او باشد.
مثل او که طبع شاعرانه ای داشت من هم قلم دست بگیرم و یک کلمه روی کاغذ بنویسم و به ردیف شعر های نگفته ام فکر کنم.
یا من هم گاهی روی سجاده کمی طولانی تر بنشینم تا شبیه او شوم که خیلی مومن بود.
کسی چه می داند.شاید او هم به دلش افتاد نگاهم کند.از آن نگاه ها که میخکوبت می کنند...
خیالش هم شیرین است...
چقدر حرف شیرین شد و شب شیرین شد...چه حرف های شوق برانگیزی...آدم به همین خیال هاست که زنده است.