من بي تو تمام ميشوم و با تو تمام

دنیاهای کوچک ما را که نگاه می کنی پیش خودت چه می گویی.

چه خوب که تو اهل حسرت خوردن نیستی.

شنیده ام انقدر دوستم داری که به اصطلاح خودمانی ها دست از زیر چانه از تماشای من بر نمی داری.حتی الکی نوشتنش هم ذوق دارد. بگذار گمان کنم که همینقدر دوستم داری.بگذار قند توی دلم آب بشود با این فکر و خیال ها.بگذار خیال کنم اگر یک وقتی خواب باشم و مار توی دهانم برود،راه رهگذری را به سمتم کج می کنی برای شفا.

بگذار دنیای کوچکم با تو طعم وصف ناپذیر شیرینی را بچشد.دنیای کوچک که پر است از ناراحتی های کوچک و بی معنی.خیال تو دست دلم را می گیرد و می برد از این دنیای کوچک.می برد از این مناسباتی که گاه گاه برایم بی معنی و تعجب برانگیز و گاهی سر درگم و دلگیرم می کنند.

می بینم این روزها که هر کسی دنبال چیزی می گردد.دنبال یک طنابی که آن را بگیرد و با خیال راحت خودش را رها کند.می بینم که طناب های پوسیده توی دست هایمان مانده. دست های تو را می بینم که از آن بالا برایم طناب فرستاده ای.طنابی که به کمر ببندم و رها شوم.بی نگرانی از پوسیده شدن.بی نگرانی از تاریکی و سختی راه.

**من قول داده ام که مدت زمان مشخصی را فقط بی وقفه بنویسم و چه فکری و خیالی دوست داشتنی تر و کلمه برانگیز از تو برای نوشتن.

+تاریخ یکشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۷ساعت ۱۲:۴۸ ق.ظ نویسنده نیک اندیش |