|
من بي تو تمام ميشوم و با تو تمام |
دو هفته ای که از اسباب کشی می گذره، نرسیدم درست و حسابی کار کنم.ی عالمه وسیله همینجوری تو سالن بود.هر روز که از مدرسه بر می گشتم و به وسایل نگاه می کردم، می گفتم یکم دیگه بلند می شم که و وسیله ها رو جمع می کنم.چند روز اینجوری گذشت.بعد از چند روز دیدم واقعا اون موقع انرژی ندارم برای این همه کار و مهم تر از همه مدیریت فضا. بعد جمله ام و فکرم اینجوری تغییر کرد: هر روز ی بخش کوچیکی از کار رو انجام میدم.اما بازم فایده نداشت.واقعا توان می خواست و بعد از ساعت شش و هفت دیگه کاری از من ساخته نبود و به اضافه همسران هم همش می گفتن که بشین بابا.نمیخواد.خسته ای.به یکی بگو بیاد کمکت کنه.
دیدم روزها داره میگذره.هر روز میام و یک عالمه المان بصری ناخوشایند می بینم. اوایل هفته به همسرجان گفتم من چهارشنبه نمیام.یا سه شنبه.میخوام یمونم خونه رو مرتب کنم.دوست دارم وقتی وارد خونه می شیم کللللی کیف کنیم.
امروز اگرچه صبحم رو با ساعت کاری شروع نکردم،ولی کارای زیادی انجام شد. دلم قرص بود به تصمیمی که گرفتم.به ترجیحی که دادم.
خوشحالم.اگرچه به نظر اتفاق ساده ایه.