تبليغاتX
فردا شکل امروز نیست

فردا شکل امروز نیست

تو میر عشقی عاشقان بسیار داری...پیغمبری با جان عاشق کار داری

زندگی کردن یادم رفته...

زندگی ِ قبل از رفتنم را به خاطر ندارم...

چیزی جا مانده در حرمت...

خیلی دلتنگ کننده است روزهایی که هیچ کجاش به زیارت ختم نمی شود،خیابان هایی که من را به مسجدالنبی نمی رسانند،اتوبوس هایی که مقصدشان حرم نیست...

تو بگو خدا...یاد حرم با ما چه خواهد کرد؟

و من با یاد بقیع چه باید بکنم؟

*رفتن به صبح شنبه نهم اردی بهشت

و رجعت به چهارشنبه شب بیستم اردی بهشت

+ تاریخ سه شنبه 26 اردیبهشت1391 ساعت 8:59 بعد از ظهرنویسنده نیک اندیش |

دارم می آیم پیش تو، در پناه تو و نمی دانم برای این آمدن باید چه چیزی بنویسم...

هی می نویسم و پاک می کنم و آخرش آن چیزی نمی شود که درون من است...اصلن برای بعضی از اتفاق ها نمی شود چیزی نوشت یا شعری گفت...برای بعضی از اتفاق ها باید جان داد...

با احساس هرچه تمام تر انگشت هایم را می کوبم روی صفحه کلید و همین که کلمه ها از ذهن من به صفحه ی روبه رویم راه می یابند، انگار که همه احساسم درشان گم می شود، اما تو با حال دیگری بخوان این نوشته ها را.

اصلن کسی چه می داند.تا به حال خودم هم همین طور بوده ام .همیشه فکر می کردم فقط آدم حسابی ها را می بری خانه ی خودت.نه امثال من را که یک عمر است مفت مفت نفس می کشند هیچ هم از بندگی حالیشان نیست...می دانی، راستش این است که هنوز باورم نمی شود که مرا خوانده ای.می دانی...همیشه دوست تر داشتم که اول بیایم پیش خودت٬بعد بروم کربلا...حالا اما٬همه اش دنبال کسی می گردم که آبرو داشته باشد پیش تو. دنبال امامی می گردم،که پشتش قایم شوم.تو مرا با این چهره و دلم را با این همه سیاهی نبینی به تر است...

احساس عجیبی ست شرم آمیخته با اشتیاق...تو اصلن چه می دانی از حال بنده ی گناهکاری که به نام کوچکش خوانده ای؟

همه کارهایت کامل است.اصلن بگذریم...مرا چه به اینکه بیایم اینجا و از خدایی تو تعریف کنم...

اسم همه ی کسانی را که باید ازشان حلالیت بطلبم را لیست کرده ام و گذاشته ام جلوی چشمم و هر روز با چند تایشان تماس می گیرم و حلالیت می طلبم...حالم عجیب است...می دانی انگار دارم از دنیا می روم...انگار دارم می میرم...توی به ترین اردی بهشت زندگیم...

دارم می روم سر روی شانه های حنانه بگذارم...دارم می روم روی زمینی راه بروم که بهترین بنده های تو روی آن قدم گذاشته اند...

از حالا دلم برای لحظه هایی که نمی شود بقیع را ببینم می سوزد...

از حالا دلم برای زمانی که برگشته ام و دلتنگ شده ام می سوزد...

 ممنون که بی اینکه خوبی ها و بدی هایم را توی ترازو بگذاری و سنگین و سبک کنی صدایم کرده ای...

پی نوشت:حلال کنید...

 

+ تاریخ چهارشنبه 30 فروردین1391 ساعت 2:9 قبل از ظهرنویسنده نیک اندیش |
بهار نود و یک خوب و ساده شروع شد...متفاوت با بهارهای گذشته برای من...

تعطیلاتش هم با اینکه با تعطیلات های گذشته متفاوت بود و سفری نبود و بیشترش در خانه و به میزبانی سپری شد،روزهای خوبی بود.البته کمی هم لعنتی!

تنها کار مهمی که توی تعطیلات انجام دادم، اتمام کتاب کم قطرِ "خسی در میقات" بود.اولین تجربه ی آشنایی با قلم ِ "جلال" که بسیار شیرین و خوب بود. "رضا امیرخانی" ِ زمانِ خودش بوده "جلال"...!

و "خسی در میقات"،"جانستان عربستان"یست خواندنی...

بهار ام سال،بهار ساده و خوبی ست و  با این هوای دلچسب و باران های نم نم و بی صدا،بیشتر بهار بودنش را به رخ می کشد و برای من همه اش بوی اردی بهشت می دهد...

کارهای مهم زیادی هنوز هست که باید انجام شوند تا این بهار،ماندگار شود...


پی نوشت:التماس ِ شدید ِ دعا

بعد التحریر:الان که دارم این جمله ها رو می نویسم خواب داره چیره میشه به چشمام...خستم...خیلی خسته....از صب به اتفاق مامان کارهای روضه رو انجام دادیم و امروز روضه برگزار شد...لذت این خستگی رو با هیچ چیزی عوض نمی کنم...دوسش دارم...خدا زیادش کنه،خستگی برای عزاداری اهل بیت رو...کاش دستمو بگیرن ی جا این خستگیا...


+ تاریخ چهارشنبه 16 فروردین1391 ساعت 2:44 قبل از ظهرنویسنده نیک اندیش |
دیروز بعد از کلاس که رفتیم دفتر،توی کتابخانه "ارمیا" را دیدم.علی رغم سنگینی کیف و همراه داشتن لپ تاپ و چیزهای دیگر،توی کیف جایش دادم و روانه ی خانه شدم.

حدود ساعت 9  بود که بازش کرد و شروع کردم به خواندن.تقریبن هیچ چیزی جز دو شخصیت اصلی کتاب یادم نمانده بود.مصطفی و ارمیا...غرق شدم توی کتاب.چقدر دوست داشتنی است حال ارمیا بعد از شهادت مصطفی.خیلی غبطه برانگیز...می دانی،اصلش هم همین است.اینکه یک اتفاقی بیفتد توی زندگی که دیگران بعد از آن همه رفتارهای دیوانه مانند تو را توجیه کنند...دیگر نخواهی برای توی فکر رفتن های گاه و بیگاهت برای دیگران توضیح بدهی.برای رفتارهایی که از نظر دیگران معقول نیست...اصلا چه اصراریست که در نظر همه عاقل باشی...همه ای که دنیای تو از آنها بسیار دور است...

ارمیا دارد برای سعید درودگر و رامین محمدی از جبهه می گوید

" آنجا اصلا یک جور دیگر بود.آدم هایش فرق می کردند با این جایی ها.زمینش یک بوی دیگری داشت.هواش با اینجا فرق می کرد

سعید حرف ارمیا را برید.

-آره می گویند آن جا هوا خیلی گرم است."

شرح حال ارمیا بر دلم می نشیند"...می خواست جایی باشد که بتواند فریاد بکشد.هر وقت که می خواهد بدود.هر وقت که می خواهد گریه کند..."

دلم یک خلوت ِ اساسی می خواهد.یک "رفتنِ ِ" اساسی ...

عجیب "لاقید"ی اش بهم می چسبید...وقتی "قید" های زندگی دست و پا گیر باشد و نگذارند تو آنی باشی که می خواهی همان بهتر که "لا قید" بخوانند آدم را...

دلم تنهایی می خواهد.آن هم طولانی مدت.آنقدر که سیرابم کند.این روزهای شلوغ آخر سال را دوست دارم تنهایی بگذرانم.دوست دارم به قول دیگران "بروم توی خودم"!و این یکی از بهترین ِحال هاست برایم.توی این همه هیاهو،کمتر چنین فرصتی دست می دهد.

بعضی کتابها اما انگار می توانند این تنهایی را قدری برایم مهیا کنند.مثل "ارمیا" را که همان دیشب تمامش کردم.دست دلم را می گیرد و می برد آنجایی که دوست دارم.انگار حال خودم را دارم از زبان دیگری می شنوم و این خیلی دلچسب است.



+ تاریخ پنجشنبه 18 اسفند1390 ساعت 2:25 قبل از ظهرنویسنده نیک اندیش |

صبح، ساعت از شش گذشته بود که با صدای زنگ گوشی بیدار شدم.سرم را از زیر پتو بیرون می آورم، گوشی را برمیدارم و دوباره می خزم زیر پتو.الف است!تعجب نمی کنم! نتیجه ی مکالمه ی بی سلام و بی مقدمه این می شود که باید تصمیم بگیریم که برویم یا نه! به زعم کودکانه ی خودمان خطرات را بررسی می کنیم.احتمال ها را در نظر می گیریم.مشورت می کنیم.سفر کنسل می شود...

به تمام کسانی که ثبت نام کرده اند اِسمِس می دهیم و عذر خواهی می کنیم.همه اینها تا ساعت هشت تمام می شود.و بعد از ساعت هشت دنبال کسی می گردم که نرفتن را بیندازم گردنش.همه گزینه ها را از توی ذهنم عبور می دهم.الف،میم،آقای فلانی...

حالم اصلا خوب نیست.تمام توانم توی همین دو سه ساعت اول صبح تمام شده.درست بیست و چهار ساعت قبل از سفر.حتا کمتر!یک چرای لعنتی می افتد به جانم و ولم نمی کند.پشیمانم که چند روز پیش، وقتی تعداد زیادی از همسفران اعلام کردند که همراهیمان نمی کنند، زنگ زدم به الف و یک عالمه داد کشیدم و اعتراض کردم.امّا حالا دلیلش را میفهمم...حالا باید شرمنده ی تعداد افراد کمتری باشیم...چقدر من...

هیچ جوابی برای نرفتن پیدا نمی کنم.جز بی لیاقتی.جز بی سعادتی.سفری که چند ماه است همه برایش برنامه چیده ایم،در عرض یک شب همه چیزش کنسل شده...این برای من هیچ معنی نمی دهد جز اینکه شهدا نطلبیده اند...فکر می کردم ما تصمیم می گیریم برای رفتن... غافل از اینکه باید "دعوت" شده باشی.باید ببرندت.هیچ وقت این روز را پیش بینی نمی کردم...که شهدا نخواهند که برویم...به کارهایم فکر می کنم که این مدت انجام داده ام...حکماً نرفتن، یا درست تر، طلبیده نشدن، به "من" مربوط است...به کارهای "من"،به رفتارهای "من"...همه چیز زیر سر "من" است...

شده ام شبیه آدمی که گناهش برملا شده و همه رازش را می دانند...شبیه آدم های رسوا...با این رسوایی برای خودم عالمی به هم زده ام...ناراحتی،چاشنی این روزهایم شده و این تنها نشانه ی "حیات" است.باید بروم محل شهادت شهید مصطفی.کم از خاک فکه ندارد آسفالتی که با خون تو پاک شده.هرجا خون شهید ریخته باشد باید "فَاخلَع نَعلَیک" نوشت.شهید در آغوش خدا جان می سپارد و برای رفتن نزد خدا باید از "من" خلع باشی.باید بروم.نفس حیات بخش خون تو را با تمام دلم استشمام کنم.شاید هنوز برای ادامه ی "حیات" امیدی باشد.

+ تاریخ پنجشنبه 4 اسفند1390 ساعت 1:28 قبل از ظهرنویسنده نیک اندیش |